بایگانیِ دستهٔ ‘نقد’

یک پاسخ عجیب

منتشرشده: 2012.03.13 در نقد, روزنوشت

ترجمه عکس بالا: بخش شکایات – لطفا شماره دریافت کنید (نوبت).

نزدیک به یک ساله در کانون زبان ایران – واحد جم زبان میخونم. حدود سه سال هم توی یکی دیگه از واحدهای کانون زبان آموز بودم. کلا منظورم اینه با جو کانون زبان آشنا هستم. میزان انتظاری که می تونی ازشون داشته باشی، میزان نظم و چیزای دیگه. فروشگاه محصولات کانون زبان که توی خیابون مطهری – فجر قرار داره در واقع جایی ه که مرکز اصلی کانون زبان پسران محسوب میشه (حداقل در تهران). یک ساختمان هشت نه طبقه که زیر اون یک فروشگاه دو نبشه که فروشگاه شماره 2 محصولات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ه (کانون وابسته به اونجاس) و همچنین محصولات انتشارات کانون زبان رو هم می فروشه. فروشنده ای که اونجا متصدی بخش فورش ه متأسفانه مثل اغلب کسانی که در ایران کار می کنند، برای اون کار آموزش ندیده. فکر می کنم بیش از 15 سال باشه که اونجا کار می کنه. ایشون در کل اعتقادی به احترام به مشتری نداره (که علتش هم همون آموزش ندیدنه). اینقدر این رفتار گاها زننده است که من تصمیم گرفتم یک نامه انتقادی به بخش ارتباط با کانون در سایت کانون بنویسم. سیستم جالبی هست اونجا؛ شما نامتو می نویسی، یک شماره پیگیری می دن و چند روز بعد می تونی از همون سایت نامتو پیگیری کنی و ببینی چه پاسخی داده شده. کمتر از سه روز پیش من نامه رو ارسال کردم و جای خوشحالی بود که پاسخ داده شد؛ اما یک پاسخ عجیب و دور از انتظار. متن نامه رو ذخیره کرده بودم به همراه جواب اینجا می ذارم ببینید:

– متن نامه من

با سلام و عرض خسته نباشید

 موردی که چند وقتی است ذهن من و دوستانم را درگیر خود کرده، نحوه برخورد و رفتار متصدی بخش فروش محصولات کانون زبان در مرکز جم است. فردی که گویا سال هاست در آنجا حاکم بلامنازع است و هیچ بویی از رفتار خوش با مشتری و ادب نبرده است!

 من بیش از چهار سال است که زبان آموز کانون در مراکز مختلف هستم و نزدیک یک سال است در مرکز جم آموزش می بینم. بارها به دلایل متفاوت من جمله تهیه کتب درسی و کمک درسی و همچنین مجلات کانون به فروشگاه (واقع در طبقه همکف ساختمان کانون در خیابان فجر) مراجعه کرده ام و هربار با بی احترامی از سوی متصدی فروش مواجه شده ام! نه تنها این رفتار شامل من می شود، بلکه به دفعات این رفتار را با مشتریان مختلف از قشرهای متفاوت (اولیا، زبان آموز و…) دیده ام! من جمله:

 1) برای پرداخت مبلغ مورد نظر گاها از دستگاه کارت خوان واقع در فروشگاه استفاده می شود. ایشان نه تنها در کمال بی احترامی اجازه اینکه کاربر خود اقدام به وارد کردن رمز و استفاده از کارت خوان (که کاملا در دسترس است) نمی کند، بلکه بصورت بی شرمانه ای پس از پرداخت اقدام به پرت کردن کارت عابربانک روی میز به سمت مشتری می کند! گویا مشتری پس از چندین ماه بدهکاری در حال تسویه حساب با وی است!! لازم به ذکر هم نیست که از آنطرف فروشگاه می پرسند «رمـــز؟؟!!…» (نه رمزتون حداقل!) و شما از این طرف فروشگاه باید رمز کارت تان را اعلام عمومی کنید!

 2) این «پرت کردن» فقط شامل کارت عابربانک نمی شود! بطور مثال شما کافیست یک CD کمک آموزشی از ایشان بخواهید تا مجددا با صحنه پرت کردن آن به جلویتان مواجه شوید! این رفتار نه در شأن زبان آموزان کانون زبان (مخصوصا واحد جم که واحد بزرگسالان است) می باشد نه در شأن کانون زبان ایران که به عنوان یک متولی فرهنگی نیز شناخته می شود!

 3) کافیست شما از ایشان بخواهید قیمت چند قلم جنس را مجددا محاسبه کند! این موردی است که شخصا تجربه کرده ام. اقدام به خرید چند جلد کتاب — به علاوه CDهای کمک آموزشی آنها و یک مجله زمستان ILI کردم. جمعا شاید بیش از ده دوازده فلم می شد. وقتی از ایشان خواستم مجددا قیمت اجناس را محاسبه کنند با این پاسخ رو به رو شدم:

«شما فکر می کنی منه به این گُندگی رو که اینجا گذاشتن اینا رو حساب کنم، نمی فهمم!؟! اینجا همه چی تعرفه داره آقاااا فکر کردی الکی ه ه ه! این کتابا اورجیناله که گرونه….»

و با این صحبت در کمال پررویی یک نایلون برای حمل کتابها به جلوی من «پرت کردن» که معنایی جز بفرمایید بیرون نداشت!! این درحالی است که من نه فقط در کانون زبان بلکه در مؤسسه — نیز به یادگیری — مشغولم و با قیمت کتاب های اصل که در بازار است کاملا آشنا هستم و تنها درخواست من از ایشان که حق یک مشتری است، محاسبه مجدد قیمت محصولات بود که متأسفانه همانطور که اشاره شد با این برخورد مواجه شدم!

 4) در مورد سؤال کردن در مورد محصولات آموزشی که نگویم بهتر است! کلا جواب نمی دهند! نهایت جوابشان این است:

«هر چی هست همونجاس…»!!

درحالی که ایشان برای پاسخگویی در آنجا هستند وگرنه وظیفه ایشان را یک دستگاه بارکد خوان هم می تواند انجام دهد!

 من از کانون زبان خواهشمندم با یک تذکر جدی به ایشان، جایگاه و وظیفه ایشان را متذکر شده و رفتارهای ایشان را رصد کنند که مبادا خیال صاحب سرقفلی بودن آن فروشگاه به سرشان نزند!!

 با تشکر قبلی از پیگیری شما

– پاسخ موجز (!) کانون

برادر جان سلام، از تذکرات شما ممنونم ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود. آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟

– و حالا تحلیل پاسخ کانون

«…ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود» من از ترم بهار سال نود زبان آموز اونجا هستم و از همون موقع هم اوضاع به همین منوالی که الان هست بود. یعنی کتب بصورت آزاد و در تمام مواقع سال اونجا موجود بود و متصدی هم همون فرد و رفتار هم همان رفتار.

«…منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم» ممنونم که منکر نیستید! یک) چه فعالیتی در قبال کاهش این «کم عنایتی ها» انجام داده اید؟ دو) خرید من اصلا در ایام شلوغی ثبت نام نبود و چند هفته قبل از ثبت نام این کار انجام شد؛ همانطور هم که اشاره کردم رفتار ایشان ریشه ای و با سابقه است و محدود به یک یا دو مورد یا شخص من نمی شود که می گویند بخاطر شلوغی بوده. سوم) در ایام شلوغی هم به علت اینکه آنجا واحد بزرگسالان است همه چیز منظم است و به علت ثبت نام و پرداخت اینترنتی (با عنایت به تلاشهای واحد انفورماتیک کانون) همانند سالهای گذشته شاهد صف های شلوغ و روزهای پرترافیک که منجر به اعصاب خوردی آقایان شود نیستیم. چهار) آیا این متصدی فروش حق دارند که حتی اگر اعصابشان خورد باشد یا آنجا شلوغ (که اصلا شلوغ نیست اونجا من نمی دونم ایشون کدوم شلوغی رو میگه؟!) با مشتری اینگونه صحبت و رفتار کنند؟ آیا مشتری از حقوقی برخوردار نیست؟ یا شما در کل به اینگونه رفتارها در جامعه عادت کرده اید و نسبت به آن ایزوله شده اید؟! اگر هم اینگونه باشد، به مشتری های بخت برگشته چه دخلی دارد؟!

«…ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود.» یک) باور دارم آقا، باور دارم. روزانه چندین بار از دستگاه های POS استفاده می کنم اما در تمام موارد خودم با کمال و تمام احترامی که به فروشنده قائلم، رمز را وارد می کنم! اصلا من نمی دونم فلسفه این وارد کردن و استفاده از دستگاه توسط فروشنده چیست؟ خوشبختانه رابط کاربری دستگاه بسیار ساده و به زبان شیوای فارسی است! مشکل کجاست؟ کسی که کار با عابربانک ها (ATM) را بلد است، آیا ممکن است از پس POSها بر نیاید؟! دو) اشتباه دیگران به شما چه دخلی دارد؟ توضیح واضحات است اگر مثال بزنم که اگر همه خودشان را در چاه بیاندازند، شما هم همان کار نادرست را انجام می دهید؟! به فرض محال هم که من قبول کردم رمز را ایشان وارد کنند؛ لحن بی ادبانه ایشان را کجای دلم بگذارم!؟

» آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟» یک) بی شرم یعنی بی آبرو و در آخر پر رو که فکر می کنم با جمع بندی به بیش از اینا می رسیم! انتظار تشکر که از من ندارید؟! یا حتی عذرخواهی؟!! دو) زحمت کش؟ به فرض قبول. وارد جزئیات نشویم بهتر است. اما مگر همه ما زحمت نمی کشیم؟ در خرید آخرم من نزدیک به پنجاه هزار تومان از آن فروشگاه خرید کردم. آیا من برای بدست آوردن آن پول «زحمت» نکشیده بودم؟ آیا من به فروشنده بدهکارم؟ مطمئن باشید اگر آن کتب و مجموعه در جایی غیر از آن فروشگاه هم یافت می شد (البته در واحد وصال بود اما به ذهنم نمی رسید آنموقع) حاضر به نخریدن آنها بودم!

البته شاید تحلیل ها رو بصورت جوابی به کانون نوشتم. فکر کردم اینجوری بهتره. شاید لینک مطلب رو هم براشون فرستادم! من شخصا نسبت به «بی احترامی» حساسم. اصلا به معنی لوسی نیست اما نسبت به شخصیتی که برای خودم قائلم و احترامی که همیشه به دیگران می ذارم، از دیگران انتظار همان احترام را دارم و شخصیتم با این بی احترامی ها جریحه دار می شود. شاید بگید این مسئله طبیعیه و من زیاد حساسم و یا پاسخم تند بوده؛ اما من اینو قبول ندارم.

به نظرم ما در خیلی از موارد اعتقادی به احترام به مشتری نداریم. در سوپرمارکت ها، فروشگاه های پوشاک و کلا جاهایی که خدماتی رو به ما عرضه می کنن. یک مقصر خود فروشندگان هستند که نه «می دونن» – چون آموزش ندیدن – نه «اهمیت» داره براشون. چون متأسفانه ما ازشون می گذریم و ضرری از جانب این رفتار متوجه شون نمیشه. تجدید نظر در نحوه فروش، برخورد با مشتری و ارائه محصول می تونه کمک بزرگی به اقتصاد، صنایع و مشاغل کوچک باشه که در نهایت باعث شکل گیری صنایع بزرگ و درآمدزا میشه. احترام، احترام میاره.

نوشتن من اینجا شاید برای اون مسئله تفاوتی ایجاد نکنه، اما اگر رسانه های ما (مثل همین وبلاگ به عنوان یک رسانه خیلی کوچک) پیگیر فعالیت ها و رفتارهای شرکتها، موسسات و ادارات باشن و اونها رو پوشش بدن (مثل چیزی که به نحو احسن توی اروپا و امریکا هست) خیلی کمتر شاهد پایمال شدن حقوقمون خواهیم بود.

پانوشت: بزودی میگم «—» چیه جریانش. 🙂

پانوشت دو: ببخشید طولانی شد؛ دلم پر بود.

لینک مطلب در گوگل+

Advertisements

ایرانه دیگه!

منتشرشده: 2012.02.19 در نقد, کتاب

بار‌ها و بار‌ها حتما این عبارت کوتاه و محبوب (!) رو از دیگران شنیدیم؛ توی مترو، اتوبوس، تاکسی از استاد دانشگاه تا آدم‌هایی که کمتر به فکر تفحص توی اوضاع اطرافشون می‌افتن. هرکس به نوعی یک چیزی رو به «ایران» و «ایرانی» ربط می‌ده. از گرونی گوشت و نون تا مسایل اجتماعی، کلاهبرداری‌ها، دزدی‌ها، ترافیک (!)، شلوغی و غیره! جالبی مسئله اینجاس که خودمون رو از بقیه جدا می‌دونیم. یعنی اصلا انگار ما جزو جامعه ایرانی نیستیم و این بقیه هستن که مقصر ان.

درد بزرگ و مشکل عزیمی ه که با یک پست و یک جمله و چند نقل قول رفع نمی‌شه. بقول دکتر ندوشن:

اگر با موعظه و نصیحت انسان اصلاح پذیر می‌شد،‌‌ همان چند پیامبر اول بس می‌بودند، دیگر لازم نبود که صدو بیست چهار هزار نفر بیایند، و بعضی از آن‌ها جان خود را بر سر تعالیم خود بنهند. دیگر نیازی به نوشته شدن آنهمه کتاب اخلاق پیدا نمی‌شد، که‌‌ همان کتاب اول، آویزه گوش‌ها می‌گشت.

 با انقلاب صنعتی در جهان و پخش نظریه‌های سوسیالیستی، مبنی بر حقانیت طبقه زحمتکش و نیز گسترش شبکه ارتباط جمعی و افزایش سرعت در آمد و شد و ارتباطات، این باور که «حق به حقدار نمی‌رسد»، به سراسر دنیا رسید!

خیلی کم پیش می‌اد که ما سعی کنیم اصلاحات رو از خودمون شروع کنیم. هرچیزی رو که برای خودمون بد می‌دونیم، برای دیگران هم بد بدونیم. حقوق همدیگر رو رعایت کنیم. این مایی که انتظار داره حقوقش رعایت بشه، ‌ آیا خودش حقوق دیگران رو رعایت می‌کنه. من در مورد مسائل پیچیده اجتماعی صحبت نمی‌کنم! راه تا اونجا خیلی زیاده! همین مسائل کوچیک زندگی روزمره: حق تقدم‌ها در سوار و پیاده شدن از مترو و رعایت حقوق دیگران، حق تقدم در رانندگی برای عابران و ماشین‌های دیگه، رعایت نوبت‌ها در جاهای مختلف و…. این‌ها رو همه ما بار‌ها و بار‌ها شنیدیم اما متأسفانه اصلا اهمیت نمی‌دیم و به سادگی ازش رد می‌شیم!

در چنین شهری ناهمواری زندگی اجتماعی موجب نوعی بد خلقی می‌شود که می‌توان نامش را «بیماری بیزاری از همنوع» گذاشت!
هر کسی چنین می‌پندارد که همشهریش زندگی را بر او تنگ کرده است. اختلاف هائی که در مراکز شلوغ پیش می‌آید، یکی از نمونه‌های آن است. و نمودار برجسته‌اش در رانندگی است! وقتی بی‌نظمی حاکم بود، مسابقه‌ای بر سر «زرنگی» در می‌گیرد، که هر کسی فکر می‌کند که اگر به نوعی «بی‌قانونی یا خَرق عادت» دست نزند، کلاهش پس معرکه خواهد بود، و اگر حالت تعدی کننده و متجری به خود نگیرد، به او ظلم خواهد شد و حقش را خواهند خورد! استدلالش هم این است: «وقتی که دیگران می‌کنند، چرا من نکنم؟»!
و سرانجام به این نتیجه می‌رسند که: «بی‌قانونی و بی‌قاعده گی را باید یک قانون و قاعده حساب کرد»! در چنین وضعی البته نخاله‌ها، بزن بهادر‌ها، بی‌کله‌ها راه به جلو می‌گشایند و نجیب‌تر‌ها به عقب رانده می‌شوند. و باید بطور مدام باج ادب و نجابت خود را بپردازند. آموزش زندگی اجتماعی، تنها زمانی به نتیجه مطلوب می‌رسد که زیان‌ها در «بی‌فرهنگی» شناخته شود.

آقای محمد اسلامی ندوشن توی کتاب «سخن‌ها را بشنویم» به همین نکات و بسط جمله آخر پرداخته و خواسته بگه: مردم باید متوجه این نکته بشن که رعایت نکردن حقوق یک فرد در جامعه، در ‌‌نهایت به ضرر خود شما تموم می‌شه؛ چراکه افراد یک جامعه در یک شبکه بهم پیوسته زندگی می‌کنن که روابطشون بصورت بسیار پیچیده‌ای بهم مربوط می‌شه.

اخلاق اجتماعی ارتباط چندانی به باسوادی یا بی‌سوادی ندارد. سواد زمانی کارساز است که تبدیل به فرهنگ شده باشد، یعنی به درجه اخلاقی و وسعت نظر و تساهل فرد بیفزاید، وگرنه می‌تواند حتی در جهت عکس مشوق تعرض گردد! زیرا صاحب سواد که از غرور خودبینی پر شده است، نوعی اولویت برای خویش قائل می‌شود، و پیشی گرفتن بر دیگران را حق طبیعی خود می‌بیند. سواد مواد خامی است که تنها با پختگی فرهنگی که‌‌ همان لطافت انسانی باشد، در خدمت اجتماع قرار می‌گیرد.

پیشنهاد می کنم این کتاب رو کسانی که به موضوع علاقمند هستند بخونن. من فکر می کنم یکی از عللی که ما به کندی از لحاظ فرهنگی پیشرفت می کنیم، کمبود مطالعه کتاب های خوبه.

 

از همان فردای قیام بهمن و حتی در طول آنچه كه به قیام فراروئید، به وضوح روشن بود كه اختاپوس استبداد، منتها به شكل و شمایلی دیگر، در میان مخالفان استبداد ملوكانه حی وحاضراست.

گاها اجبارهای دانشگاه برای گذروندن یک سری واحدهای عمومی یه چیزایی هم به آدم یاد میده. مخصوصا که به عنوان یک دانشجو و در سطح سنی یک دانشجو بخواد این فراگیری انجام بشه. داشتم برای آخرین امتحانم که تنها درس عمومی‌م یعنی «تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران و اسلام» بود آماده می شدم و کتاب «فرهنگ و تمدن اسلامی – نوشته علی اکبر ولایتی» رو می خوندم که به یک بخش جالب رسیدم – پیامدهای استبداد – . توی این بخش از یک کتاب دیگه استفاده شده بود به نام «موانع تاریخی توسعه نیافتگی در ایران». مطلب رو در وب جستجو کردم و به این کتاب رو به رو رسیدم. متوجه نشدم این کتاب از کتاب قبلی برداشت آزاد کرده یا برعکس اما در کل بسیار جالب بود برام مطالب کتاب «پیش‌درآمدی بر استبدادسالاری در ایران». بخشی شو برای شما اینجا میگذارم. البته متن از یک سایت فیل.تر شده بدست اومده که متأسفانه نمی تونم به اونجا لینک بدم.

در جامعه‌ای استبداد زده، مخروط استبداد شکل می‌گیرد. حق و حقوق نامحدود هر عنصر و یا عناصر یک رده نسبت به ردة پائین‌تر، بدیل خود را در بی‌حقوقی مطلق آن عنصر یا عناصر در پیوند با ردة بالا‌تر می‌یابد. و همین وجه این جامعه است که یکی از عمده‌ترین عوامل سخت جانی آن است. یعنی، تلفیقی از بی‌حقوقی و قدر قدرتی هم زمان، ذهنیت آدمیان را به تباهی می‌کشاند و تحمل این وضعیت ناهنجار را امکان پذیر می‌سازد. به اشاره‌ای خواهم گفت که در چنین جامعه‌ای کوچک‌ترین عضو جامعه، فرد نیست. چون فردیت یافتن فرد، ضروری می‌سازد که آن فرد از حق و حقوقی تزلزل ناپذیر برخوردار باشد و در این چنین جامعه‌ای برای اکثریت جمیعت چنین حق و حقوقی وجود ندارد و مادام که این چنین جامعه‌ای از اساس دگرگون نشود، چنین پیش گزاره‌ای نیز عینیت پیدا نمی‌کند. آنچه که در ‌‌نهایت تجلی می‌یابد، بی‌حقوقی مطلق است نه قدرقدرتی اکثریت و به همین سبب نیز، فردیتی در اینجامعه‌ای شکل نمی‌گیرد. دلیل اصلی اینکه حتی بخش هائی از رفتار‌های صددرصد شخصی دراین چنین جوامعی اجتماعی می‌شوند، نیز همین است. همین جا بگویم که ترفند‌های مستبدین را برای توجیه این وضع، جدی نمی‌گیریم. هم رضا شاه، برای نمونه، برای متحدالشکل کردن لباس در ایران «دلایل اقتصادی» عرضه می‌کرد و هم مرحوم مائو تسه تونگ در چین کمونیست، ولی واقعیت این بودکه در هردو مورد شیوه لباس پوشیدن به گسترده‌ترین حالت اجتماعی و ملی شده بود.

همین که از فرد فرا‌تر برویم و به خانواده برسیم، روشن می‌شود که در اکثرموارد، خانواده‌ها، به واقع نمونه‌ای مینیاتوری از ساختار سیاسی حاکم بر جامعه‌اند. یعنی، در اغلب خانواده‌ها دیکتاتور مطلق، پدر خانواده است که احتمالا چون نبض اقتصادی خانواده به ساز او می‌زند، پس قانون گذار خانواده نیز کسی جز او نیست. در اغلب موارد، محدوده حکومت پدر از خانوادة خودش آن سو‌تر نمی‌رود. در شماری از خانواده‌ها، دیکتاتوری با پنبه سر بریدن مادر را هم داریم که به دلیل نادر بودن، از آن می‌گذرم. همین پدر قدرقدرت، وقتی پا از چارچوب خانه بیرون می‌گذارد، پشم و پیله دیکتاتوری و قدرقدرتی‌اش می‌ریزد. در موارد بسیار، بدیل قدرقدرتی در خانه، بزدلی در بیرون از خانه می‌شود. در محدودة خانواده وقتی به بچه‌ها می‌رسیم، فرزندان از‌‌ همان آغاز با این «فرهنگ» بار می‌آیند که به اصطلاح خط چه کسی را باید بخوانند. کم نیستند پدر ومادرهائی که به مطلق بودن دیکتاتوری پدر مباهات نیز می‌کنند. «اگر فلان کار را بکنم، دختر یا پسرم، شلوارش را زرد می‌کند» و یا «وقتی که پدر درخانه باشد، مشکلی نداریم، چون از بچه‌ها صدائی در نمی‌آید….» همگان از این دست حرف و سخن شنیده و احتمالا هر روزه می‌شنویم. بهر تقدیر، در یکی دوسال اول زندگی، به دلیل وجه دیگری از فرهنگ استبدادی حاکم بر جامعه، یعنی تخصیص تمام وکامل کار خانوادگی به زنان، مادر نقش برجسته تری پیدا می‌کند ولی کم کم ذهنیت متاثر کودک از فرهنگی که از بنیاد نابرابری طلب است، به سوی پدر متمایل می‌شود. مادرانی که آن‌ها نیز با همین فرهنگ بارآمده‌اند، در اغلب موارد، به تداوم همین فرهنگ کمک می‌کنند. کودک شیطان را با خشم پدر می‌ترسانند. «صبر کن، بابات بیاد….» و از این قبیل، و از‌‌ همان سنین پائین است که کودک نیز سر از رمز و راز «اتوریته» و «قدرت» در محدودة خانواده در می‌آورد. و اما، کودکی که در این فضائی بار می‌آید، بدیهی است که با ذهنیتی مستبد اندیش بار بیاید. دلیل من هم ساده است.

– پیش گزاره مستبد اندیش نبودن، باور داشتن و عمل کردن به برابری انسان هاست. وقتی از‌‌ همان اوایل زندگی کودک با این ذهنیت که زن و مرد برابر نیستند، بزرگ شود، این هم بدیهی است که در بلوغ با الفبای آزاد اندیشی بیگانه باشد.

– از‌‌ همان آغاز، کمتر نکته ایست که برای کودک توضیح داده شود. در اغلب موارد، پدر خانواده، که احتمالا در دو یا سه جا کار می‌کند، نه وقت دارد و نه حوصله و نه توان. و از آن گذشته،‌ای بسا، که اصولا چنین توضیحی را بی‌فایده نیز ببیند. مگر برای خود او، کسی چیزی را توضیح داده بود که او نیز یاد گرفته باشد؟ و این به واقع، یکی از چندین دور تسلسلی است که فرهنگ استبدادی بر جامعه تحمیل می‌کند تا تداوم خویش را تضمین کرده باشد.

ای کاش مشکلات به همین جا ختم می‌شد. حساب فرزند ارشد از دیگر فرزندان جداست. به راستی مهم نیست که خانواده شهریست یا روستائی، فقیر است یا غنی، باسواد است یا بی‌سواد، غنی و مال دار است یا فقیر و بی‌چیز. فرزند ارشد احساس «ولایت عهدی» دارد و دیگران نیز با گفتار وکردارشان آتش بیاران این معرکه دلگیر کننده‌اند. هیچکاره بودن فرزند ارشد در برابر دیکتاتور مطلق خانواده، یعنی پدر، با همه کاره بودن فرزند ارشد در برابر دیگر اعضای خانواده جبران می‌شود وبه تعادل می‌رسد. وقتی کودک از محیط اختناق آور خانه به محیطی به‌‌ همان اندازه خفه، مدرسه پرتاب می‌شود، در وهله اول با دیکتاتوری مبصر کلاس روبرو می‌شود و به گمان من، از همین جاست که اغتشاش در حوزة‌اندیشه تشدید می‌شود. فرزند ارشد پسر با مختصاتی که برشمردیم، نمی‌تواند این تناقضات را درذهن خویش حل کند. درکنار مبصر، بعید نیست که درکلاس قلدرهائی هم باشند که اگر چه ممکن است دردرس کودن باشند، که معمولا هستند ولی بر دیگران مزیت فیزیکی دارند و‌‌ همان مزیت فیزیکی را برای اعمال نظریات و انجام خواسته‌های خویش به کار می‌گیرند. معمولا این زورگوئی‌ها، رونویس کردن تکالیف و بعضا کمک به قلدرهادر امتحان است. در ساعات تفریح از مسخره کردن‌ها، دست انداختن‌ها و به قول معروف بند کردن‌ها نباید غفلت کرد. بعد می‌رسیم به معلم وناظم و مدیر که هر کدامشان اگرچه قپه‌ای ندارند ولی مانند تیمساران ارتش شاهنشاهی عمل می‌کنند. در اغلب موارد، اگر دست از پا خطا بکنی، تنبیه بدنی هم هست. اگر چه بعضی از پدرومادر‌ها ممکن است در برخورد به این ناهنجاری عکس العمل نشان بدهند که معمولا راه به جائی نمی‌برد ولی در بسیاری از موارد به مصداق معروف که «بچه عزیز است ولی ادب عزیز‌تر» و یا اینکه «این سختی‌ها لازم است برای اینکه آدم شود» قضایا ماست مالی می‌شود.

در فرهنگ واپس مانده‌ای مثل فرهنگ خودمان، اگر کودکی حاضر جواب باشد و به بزرگ‌تر از خودش جواب دندان شکن بدهد، معمولا بی‌ادب ارزیابی می‌شود ودائم با پدرومادر و عمو و دائی و خاله وعمه درگیری خواهد داشت. و یا مجسم کنید بزرگ سالی به کودکی بگوید، «احمق، نکن» و کودک پاسخ بدهد، «نمی‌کنم، ولی احمق خودتی». اگر خون بپا نشود، در ذهنیت همگان تردیدی باقی نمی‌ماند که این کودک چقدر بی‌ادب و بی‌نزاکت است و به بزرگ‌تر ازخودش «توهین» می‌کند. ناگفته روشن است که توهین بزرگ‌تر به کوچک‌تر در این میان نادیده گرفته می‌شود. گذشته از بی‌عدالتی مست‌تر در این چنین رفتاری، هیچ کس هم نگران تجاوز به ذهنیت کودک نیست که در ذهن او «بی‌ادب» و «بی‌نزاکت» دیگر معنای واقعی خود را نخواهد داشت و از طرف دیگر، «با ادب» و «با نزاکت» هم، یعنی توسری خور، پخمه و در‌‌نهایت پذیرندة نا‌برابری.

از دانشگاه و محیط کاری دیگر چیزی نمی‌گویم. با بیش و کم تفاوتی همین فرهنگ برآن‌ها حاکم است. در محیط دانشگاه به خصوص که فیس و افاده‌های استادان از فرنگ برگشته نیز کم نیست و زبان رایج نیز اغلب فارگلیسی و یا فارانسه است که نه فارسی‌دان، انگلیسی ندان آن را می‌فهمد و نه انگلیسی‌دان، فارسی ندان. وضعیت فارسی‌دان، فرانسه ندان و فرانسه‌دان، فارسی ندان از این بهتر نیست.

پس، از‌‌ همان آغاز آنچه تبلیغ می‌شود، نابرابری و پذیرش آن است. و قبولاندن نابرابری، به درجات گوناگون به اعمال خشونت نیازمند است. و یکی از چندین پی آمد این فرهنگ بختک گونه، اینکه نه فقط خشونت مداری که ترس وواهمه در همة لایه‌های این مخروط نهادی می‌شود و تداوم ترس که جزء جدائی ناپذیر چنین فرهنگی است، لازم می‌سازد که قهر سازمان یافته و غیر منظم جزء‌نظام بشود. در اینجا منظورم از نظام، فقط نظام سیاسی حکومت گر نیست. بی‌تعارف، هر آن کس که در این چنین فرهنگی بار می‌آید، به درجات گوناگون شیفته خشونت می‌شود. و اما تجلی این خشونت همیشه به یک صورت نیست. در جائی خشونت در کردار است و در جای دیگر به صورت خشونت در گفتار نمایان می‌شود. خشونت پذیری هراس انگیزی که در همة دوران‌ها درتاریخ ما وجود داشته، قبل از هرچیز و بیش ازهر چیز ترجمان عدم امنیت مزمن مست‌تر در بافت جامعه ما ست. به اشاره‌ای بگذرم که در قرن گذشته مثلا حکومت و حکام مردم را دم توپ می‌گذاشتند، ولی از آن سو، من خود عکس هائی را دیده‌ام حدودا متعلق به صد سال پیش که زن ومرد، پیر و جوان و کودک که از پشت بام‌ها و از هر سوراخی که بشود نظاره گر این وحشی‌گری می‌شدند. چرا جای دور می‌رویم مگر در قرن بیستم چوب زدن‌ها، سنگسار کردن‌ها و اعدام‌های درمعابر عمومی بی‌تماشاچی بوده است؟ بهتر این است که خود را بیش از این فریب ندهیم که لابد مامور بودند ومعذور و یا مجبور بودند و معذور. فرهنگی خشن و خشونت سالار، پذیرای خشونت است، حتی اگر در کره مریخ باشد. ایران که دیگر جای خود دارد.

احساس ناامنی دائمی به ترس دامن می‌زند و ترس، خشونت می‌آفریند وخشونت، ناامنی می‌زاید. تعجبی ندارد که آدمی که با چنین ترس و واهمه همه جانبه‌ای قرار است مادام العمر دست و پنجه نرم کند، بالمآل آدم خشنی می‌شود. خشونت پذیری هم در همین راستاست که معنی و مفهوم پیدا می‌کند. فرهنگی خشن و خشونت مدار، برای تداوم خویش انسان هائی خشونت پذیر می‌خواهد.

ویرایش: ویراستار آنلاین متون فارسی، ویراسباز

کار اسمی و رسمی!

منتشرشده: 2011.12.06 در نقد

سکانس اول – نمیشه آقا

خدا نکنه بخوای یه تغییر توی زندگیت ایجاد کنی، عالم و آدم دست به دست هم میدن تا یه سنگی اشکالی چیزی بندازن توی کارت. اصلا توی کشور ما همه بلدن بگن آقا نمیشه. حالا چیکار کنیم که بشه؛ نمیدونن، فقط میدونن نمیشه! اصلا هم براشون مهم نیست که آقا کار این بنده خدا رو راه بندازیم، چه بلایی الان سرش میاد و…! فقط آماده نه گفتن هستن!

یه نامه که میخوای باید هزار جور اینور و اونور بری. تا نوبت تو میشه همه آیین نامه ها و قوانین و تبصره ها شاملت میشه که کاری که میخوای انجام بدی، نشه! تازه این مال وقتیه که حاضر باشی هزینه های لازمه رو پرداخت کنی وگرنه بدون پول (منظورم رشوه نیست) که اصن هیچکاری نمیشه کرد.

سکانس دوم – حالا مثلن فک کن شد…

سه تا امضای نامه تو گرفتی، چهارمیش میخوره به نهار! حالا مگه آقایون از نهار برمیگردن؟ ساعت 3 شده هنوز آقای رئیس نیومده! کجاس؟ زیارت عاشورا! نمیگم بده ها. اصلن. اما چجوری توجیه میکنن که حقوقشون حلاله وقتی در موعد مقرر سر کارشون نیستن و بجاش رفتن ثواب خوندن زیارت عاشورا رو ببرن! بابا اول اصول دین، بعد فروع دین. اول مسایل واجب، بعد مستحب. من دیگه نمیدونم ناراحتی مو با چه زبونی بگم؟ یهویی اعلام کنید آقا ما توی محرم کار نمیکنیم، ما یه ماه تعطیل کنیم زندگیمونو حداقل میمونیم خونه اعصابمون راحته!

من: آقای فلانی نیستن؟ کارمند: حالا یه نیم ساعت دیگه میاد!

سکانس سوم – دلت خوشه؟

تازه این توی محیط دانشگاه ه! محیطهای آلوده اداری کشور که خیلی وضعشون خرابتره. کار کردنمون شده فقط صبح رأس ساعت هفت و نیم یا هشت رسیدن و انگشت زدن (یا کارت زدن). طرف همونجا که کارتشو میزنه برمیگرده میره بیرون نون بربری و پنیر و اینا بخره. یک ساعت صبحونه طول میکشه، ساعت نه کار شروع میشه تا یازده! یازده هم که میرن خوراک شونو گرم کنن و آماده بشن برای نهار تا یک و نیم. یک و نیم هم تا دو  و نیم کار می کنن. بعدشم که دارن میرن و آقای بایگانی نیست که نامتو شماره کنه و فلان. این شده کار کردن در مملکت ما تازه در حالت عادی. توی ایام محرم هم که همون نه تا یازده هم آقایون میرن زیارت عاشورا!

خلاصه که اعتقادات مذهبی، عمل به فروع و مستحبات خیلی خوبه، اما وقتی که به دیگران ضربه نزنه. یکم توی کارهامون بازنگری کنیم.

چرا درمانده‌ایم؟

منتشرشده: 2011.09.27 در نقد, کتاب
بخشی از کتاب – فاتح می‌شود، قبلی‌ها را یا می‌کشد یا فراری می‌دهد، جایش می‌نشیند تا از درون قبیله یک عده که نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت یا شانس فرار، به سرعت تغییر شکل می‌دهند؛ با فاتح به صورت کاسه داغ‌تر از آش همداستانی می‌کنند؛ می‌شوند دست راستش!

خیلی وقت بود می‌خواستم یک نوشته توی همین مایه‌ها با همین مضمون بنویسم، اما خوب نگارش من اینقدر قوی نبود که بتونم این منظور رو برسونم و نهایت‌اش رسیدم به نوشته «دموکراسی در ابعاد کوچک». اما این متن (که همون چیزیه که من دنبالش بودم)، بخشی از کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» ه نوشته آقای حسن نراقی، نشر اختران. این متن، متعلق به بخش اول کتاب ه. خودم هنوز کامل کتاب رو نخوندم ولی همین بخش کلی نظر منو جلب کرد. یه بخش‌هاییش که به نظرم بیشتر جای تأمل داره رو Bold کردم تا فقط یک copy paste ساده نبوده باشه. اگر فرصت دارید، حتما یه زمانی رو به خوندنش اختصاص بدید.

 یکی از دردهای مملکت این است که حتی تحصیل کرده‌هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند، مسخره‌تر از این نمی‌شود که یک نفر به اصطلاح مدعی، یک نفر تحصیل کرده، نداند از دو یا سه نسل قبلش پدرش کیست؟

یادش به خیر در زنگی آبادِ کرمان، شبی میهمان مرد دانای بی‌ادعایی بودم به نام آقای اسدالله زنگی آبادی؛ می‌گفت آمار بگیرید از این جمعیتی که در این مملکت هستند من نمی‌گویم از روستایی‌ها، بی‌سواد‌ها، از بی‌ادعا‌ها، از همین طبقهٔ مدعی و تحصیل کرده، از استادهای دانشگاه که قاعدتا باید علمدار فرهنگ اینجامعه باشند، تا معلمش، مهندسش، دبیرش، یک آمارسرانگشتی بگیرید و ببینید چه درصدی از همین خانواده‌های دستچین به اصطلاح «شجره نامه» دارند؛ این را کم نگیرید فاجعه است.

ملتی که تاریخ گذشته‌اش رانمی خواند و نمی‌داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند. آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به این تجریه‌ها کفاف می‌دهد؟ ببینید امریکایی دویست و چند ساله وقتی از تاریخش صحبت می‌کند، با چه احترام و وقاری از آن سخن می‌گوید، ببینید در مدارس عالیشان درس تاریخ از چه وزنی برخوردار است و هکذا مدارس اروپایی.

از این دردناک‌تر نمی‌شود که تجربه‌ای را به قیمت گزاف به دست می‌آوریم ولی آن را نگاه نمی‌داریم، یک نسل، دو نسل می‌گذرد همه یادمان می‌رود و آن وقت دوباره روز از نو روزی از نو. آیا به نظرشما حق با میزبان من نبود؟

در یکی از سفرهای خارجی‌ام آشنایی «خودتبعید» و طبیعتا «ضدنظام» با حرارت می‌گفت این‌ها بروند.. گفتم بعد؟ گفت هرچه می‌خواهد بشود از این بد‌تر نخاهد شد. گفتم مطمئنی؟

تنها توصیه‌ای که به این بزرگوار کردم این بود که تاریخ را بخواند. گفتم یادت نرود همیشه برخالف گفتهٔ تو از هر چیز ی حتی بدترش هم وجود دارد. یادآورش شدم وقتی تازی‌ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطوری ساسانی و نه متعلق به ایرانی حمله‌ور شدند، واقعیت سادهٔ تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی‌ها و نکبت‌هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بودند، زمینهٔ خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدت‌ها قبل فراهم کرده بودند و همین طور شد که تا تفرعن و نژادپرستی و برتری جویی اموی را احساس کند کارش از کار گذشته بود و چاره‌ای جز تمکین نداشت، آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالاخره بتواند راه‌هایی برای رهایی بیابد. (بیشتر…)

سلام. حالتون چطوره؟ با امتحانات مدرسه و دانشگاه چکار می کنید؟ وللش! 😀 امتحان نَمَنَدی! 😀

اومدم اینجا تا در یک مورد بنویسم که شاید درد خیلی از وبلاگ نویس ها شده. خیلی از بلاگرها علت اینکه وبلاگ (روزنوشت) ساختن، نوشتن و بیان کردن مسائلی بوده که به هر دلیلی توی جامعه یا خانواده خودشون قابلیت بیان نداشته. بلاگرها می اومدن و این حرف ها رو توی بلاگهاشون می نوشتن و خلاصه یک جورایی وبلاگ براشون نقش اوون چاه آب امام علی که ایشون توش فریاد می‌زد رو بازی می کرد؛ ولی به مرور زمان وبلاگ ها شناسایی شدن! از شبکه های اجتماعی گرفته تا جستجوهای اینترنتی و کامنت ها و لینک های مستقیم و غیر مستقیم باعث فاش شدن هویت بلاگرها شدن! یکجورایی اگر بنده اینجا چیزی رو بنویسم زودتر از اونی که بگم به اطرافیانم میرسه! واقعا جالبه ها! یعنی بنده ده ها موضوع بوده که می خواستم اینجا بنویسم ولی خوب ننوشتم! همچین چیز خاصی هم نبوده ها ولی خوب شاید مغایر با شناختی باشه که اطرافیان از من دارن و نوشتنش اینجا درست نباشه. سر همین پست دموکراسی در ابعاد کوچک اگر بدونید ما چقدر حرف شنیدیم. بـــله آقاااا! 😀

خلاصه که نه رسم ادب و ایناس که آدم پست رمزدار بنویسه، نه هم حس و حال راه انداختن یه وبلاگ دیگه و جمع کردن خواننده و دوست وفادر هست! تازه شاید بعد از یه مدت باز هم هویت اون وبلاگ لو بره! کم کم می خوام برم سمت این دفترچه یادداشت ها که قفل دارن هشت، نه رقم (!) از اونا. برم اونتو بنویسم دیگه، چه میشه کرد! بیخیال کامنت و لایک هم میشیم. ما که بسی رنج بردیم در این سال سی ولی هیچ فایده نداشت و القصه آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست! 😀

پ.ن : پست خدافظی نبودا! کلاً عرض کردم! 😀

پ.ن2: سال نو میلادی به خارج نشینان و اینا مبارک! سالی بدور از دغدغه‌های مالی براشون آرزومندیم. 🙂

دموکراسی، یا به عبارت فارسی تر، مردم سالاری. واژه ای است که شاید خیلی شنیدیم و بعضا در موردش مطالعه داشتیم. تعریف دموکراسی از ویکیپدیا:

دِموکراسی یا مردم‌سالاری، (به انگلیسی: Democracy) یک روش حکومتی است برای مدیریت کم خطا بر مردم حق مدار[۱] که در آن مردم، نه فرد یا گروهی خاص، حکومت می‌کنند.[۲] گونه‌های مختلف دموکراسی وجود دارد.میان انواع گوناگون مردم‌سالاری، تفاوت‌های بنیادین وجود دارد. بعضی از آنها نمایندگی و قدرت بیشتری در اختیار شهروندان می گذارند. در هر صورت اگر در یک دموکراسی، قانون گذاری دقیق برای جلوگیری از توزیع نا متوازن قدرت سیاسی صورت نگیرد (برای مثال تفکیک قوا)، یک شاخه نظام حاکم ممکن است بتواند قدرت و امکانات زیادی را در اختیار گرفته و به آن نظام دموکراتیک لطمه بزند. از «حکومت اکثریت» به عنوان خاصیت اصلی و متمایز کننده دموکراسی نام برده می شود. در صورت عدم وجود حاکمیت مسؤلیت پذیر، ممکن است که حقوق اقلیت‌های جامعه مورد سؤ استفاده قرار گیرد (که در آن صورت به آن دیکتاتوری اکثریت می گویند.) از اصلی‌ترین روندهای موجود در دموکراسی‌های ممتاز می توان به وجود رقابت‌های انتخاباتی عادلانه اشاره کرد. علاوه بر این، آزادی بیان، آزادی اندیشه سیاسی، و مطبوعات آزاد از دیگر ارکان اساسی دموکراسی هستند که به مردم اجازه می دهند تا با آگاهی و اطلاعات بر حسب علاقه شخصی خود رای بدهند.

پستی که می خوام بنویسم سیاسی نیست. گرچه ارتباط تنگاتنگی با سیاست داره و حتی تیترش هم سیاسی ه ولی شیرازه نوشته سیاسی نیست. چراکه نه من هدفم مباحثات سیاسی ه و نه مرامنامه «پدرام روزانه» اجازه پرداختن به موضوعات سیاسی رو میده. دلیلش هم قابل ذکر نیست.

هدف من از نگارش این پست بررسی وضیعت دموکراسی در نظام جمهوری اسلامی ایران نیست. هدف من از نگارش این پست محک زدن ظرفیت خودمون برای نصب سیستم دموکراسی ه. اشاره به ابعاد کوچک در تیتر هم به همین سبب ه. می پردازم به اصل مطلب.

همیشه برای پیاده سازی یک سیستم یا یک حالت در ابعاد بزرگ اول اون رو در ابعاد کوچک و در یک جامعه نمونه امتحان، و پس از بررسی نواقص احتمالی و رفع اونها، اقدام به پیاده سازی اون در ابعاد بزرگتر می کنند. به نظر من برای پیاده سازی مردم سالاری صرف هم اول باید ظرفیت سازی بشه. یعنی اینکه ما بیاییم و از خودمون بپرسیم: آیا ما ظرفیت چنین سیستمی رو داریم؟ ممکنه پاسخ ها متفاوت باشه و حتی نشه با یه بله یا خیر به این سؤال پاسخ گفت ولی موضوع اصلی بررسی این مسئله پیش خودمونه. مثال می زنم: (بیشتر…)