بایگانیِ دستهٔ ‘روزنوشت’

آرشیو رو که نگاه می کردم، دیدم پارسال برای نوروز چیزی ننوشتم. جالب بود برام و یکم حیفم اومد. کلا نمی دونم امتحان کردید یا نه، اما وقتی آدم نوشته های قبلی شو (چه توی بلاگش، چه دفترچه خاطرات، چه نوت های گودر…) که می خونه، دستش میاد که پارسال توی چه حالتی بوده، هدف هاش چی بوده و دغدغه هاش هم. توی این یکسال، یعنی از سال 90 تا 91، توی زندگی من که تغییرات زیادی بوجود اومد. قطعا یکی از مهمترین هاش اضافه شدن یک سال به سالهای زندگی و گذروندن یکسال از بهترین سالهای جوانی که خیلی ارزشمنده بود. به عقب که بر می گردم، در مجموع از فعالیت هام و کارهام توی این یکسال راضی ام. یادگرفتن یک زبان جدید که فتح باب بسیاری از کارهام در آینده است که به مرور در ماه های آینده خیلی چیزها در موردش خواهم نوشت. فعالیت شبانه روزی برای پیشبرد این هدف و انرژی بسیار زیادی که در کنار گذروندن واحدهای بخشی از ترم دو، ترم سه و بخشی از ترم چهار دانشگام برای این کار گذاشتم کم کم داره به ثمر میشینه. یکی از هدف هام حفظ معدل «خوب» در دانشگاه بود که به اون هم رسیدم و 51 واحد هم پاس کردم و البته بیشتر هم نمی خواستم پاس کنم.

گرفتن گواهینامه رانندگی و توسعه دانشهای رانندگی م هم شاید یکی دیگه از نقاط عطف ام باشه. خوشبختانه سال پربرکتی رو پشت سر گذاشتم، همه خانواده در سلامت کامل بودن و تقریبا به تمام هدف گذاری هام رسیدم. توی این یکسال عضو دو مؤسسه جدید آموزشی هم شدم و با دو حلقه جدید از دوستان بسیار خوب که مطمئنا در آینده جزو دوستان صمیمی ام خواهند بود، آشنا شدم.

توی تابستان هم در کنار شلوغی های دیگه، دندون هام رو ارتودنسی کردم که به نظر خودم، همت بزرگی بود. اولش سخت بود اما الان راضیم. بعدشم امسال قانون خدمت وظیفه تغییر کرد و اون معافیتی که گفته بودم، دیگه شاملم نشد که تغییر بسیـــار بزرگی توی برنامه های سال آینده ام ایجاد کرد. الان که می بینم، با وجود ناراحتی شدیدم در اون زمان، برای من بد نشد.

پیش به سوی یک تغییر بزرگ میرم. تغییری که شاید مسیر زندگی ام رو چند ده درجه تغییر بده و سرنوشت بسیار متفاوتی (و البته مثبت) رو برام رقم بزنه. نزدیک یک ماه دیگه یک امتحان سرنوشت ساز دارم که دارم برای اون آماده میشم و می دونم چهار ماه آینده، چهار ماه پرکار و فشرده ای خواهد بود که امیدوارم با کمک های خدای خودم و خانواده ام که همیشه در تصمیماتم پشتیبانم بودن، بهشون فائق بیام و سربلند باشم. برای سال آینده ام هم هدف اصلی ام موفقیت های آکادمیک خواهد بود در کنار تجربه های جدید و شاید چالش های جدید که امیدوارم بتونم اونها رو بخوبی پشت سر بذارم. کلا آینده رو روشن می بینم. نوروز سال پیش، آرزوی بودن در این نقطه رو داشتم و الان همونجام؛ به خودم میگم، امیدوارم سال آینده هم که این مطلب رو می خونم، با لبخند سرم رو به علامت رضا تکون بدم و در نوشته سال آینده، بگم به اون نقطه ای که می خواستم رسیدم و قدم هام رو محکمتر بردارم.

یک برنامه ورزشی منظم، یک برنامه دینی مشخص، مطالعه منظم تر و بیشتر غیردرسی و توسعه دانش های زبانی از جمله کارهایی ه که دوست دارم توی سال 91 بهشون بپردازم.

این نوشته یجورایی خطاب به خودم بود. برای سال آینده این موقع. با اراده خدا امیدوارم همینطوری در کمال سلامت و شادابی، بتونم اینجا در کنار شما دوستان، بنویسم. و امیدوارم کشورمون و بلاخص مردم شریفمون، سختی های کمتری رو تحمل کنن و اوضاع بیشتر بر وفق مراد باشه.

به شما هم پیشنهاد می کنم برای خودتون همچین نوتی رو بنویسید. کار خوبی ه 🙂 و در آخر فرخی سیستانی می فرماید:

روز نوروز و روزگار بهار              فرّخت باد و خرم و پدرام

سال خوشی رو برای همه آرزو می کنم.

پایان آرشیو سال 90/.

Advertisements

یک پاسخ عجیب

منتشرشده: 2012.03.13 در نقد, روزنوشت

ترجمه عکس بالا: بخش شکایات – لطفا شماره دریافت کنید (نوبت).

نزدیک به یک ساله در کانون زبان ایران – واحد جم زبان میخونم. حدود سه سال هم توی یکی دیگه از واحدهای کانون زبان آموز بودم. کلا منظورم اینه با جو کانون زبان آشنا هستم. میزان انتظاری که می تونی ازشون داشته باشی، میزان نظم و چیزای دیگه. فروشگاه محصولات کانون زبان که توی خیابون مطهری – فجر قرار داره در واقع جایی ه که مرکز اصلی کانون زبان پسران محسوب میشه (حداقل در تهران). یک ساختمان هشت نه طبقه که زیر اون یک فروشگاه دو نبشه که فروشگاه شماره 2 محصولات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ه (کانون وابسته به اونجاس) و همچنین محصولات انتشارات کانون زبان رو هم می فروشه. فروشنده ای که اونجا متصدی بخش فورش ه متأسفانه مثل اغلب کسانی که در ایران کار می کنند، برای اون کار آموزش ندیده. فکر می کنم بیش از 15 سال باشه که اونجا کار می کنه. ایشون در کل اعتقادی به احترام به مشتری نداره (که علتش هم همون آموزش ندیدنه). اینقدر این رفتار گاها زننده است که من تصمیم گرفتم یک نامه انتقادی به بخش ارتباط با کانون در سایت کانون بنویسم. سیستم جالبی هست اونجا؛ شما نامتو می نویسی، یک شماره پیگیری می دن و چند روز بعد می تونی از همون سایت نامتو پیگیری کنی و ببینی چه پاسخی داده شده. کمتر از سه روز پیش من نامه رو ارسال کردم و جای خوشحالی بود که پاسخ داده شد؛ اما یک پاسخ عجیب و دور از انتظار. متن نامه رو ذخیره کرده بودم به همراه جواب اینجا می ذارم ببینید:

– متن نامه من

با سلام و عرض خسته نباشید

 موردی که چند وقتی است ذهن من و دوستانم را درگیر خود کرده، نحوه برخورد و رفتار متصدی بخش فروش محصولات کانون زبان در مرکز جم است. فردی که گویا سال هاست در آنجا حاکم بلامنازع است و هیچ بویی از رفتار خوش با مشتری و ادب نبرده است!

 من بیش از چهار سال است که زبان آموز کانون در مراکز مختلف هستم و نزدیک یک سال است در مرکز جم آموزش می بینم. بارها به دلایل متفاوت من جمله تهیه کتب درسی و کمک درسی و همچنین مجلات کانون به فروشگاه (واقع در طبقه همکف ساختمان کانون در خیابان فجر) مراجعه کرده ام و هربار با بی احترامی از سوی متصدی فروش مواجه شده ام! نه تنها این رفتار شامل من می شود، بلکه به دفعات این رفتار را با مشتریان مختلف از قشرهای متفاوت (اولیا، زبان آموز و…) دیده ام! من جمله:

 1) برای پرداخت مبلغ مورد نظر گاها از دستگاه کارت خوان واقع در فروشگاه استفاده می شود. ایشان نه تنها در کمال بی احترامی اجازه اینکه کاربر خود اقدام به وارد کردن رمز و استفاده از کارت خوان (که کاملا در دسترس است) نمی کند، بلکه بصورت بی شرمانه ای پس از پرداخت اقدام به پرت کردن کارت عابربانک روی میز به سمت مشتری می کند! گویا مشتری پس از چندین ماه بدهکاری در حال تسویه حساب با وی است!! لازم به ذکر هم نیست که از آنطرف فروشگاه می پرسند «رمـــز؟؟!!…» (نه رمزتون حداقل!) و شما از این طرف فروشگاه باید رمز کارت تان را اعلام عمومی کنید!

 2) این «پرت کردن» فقط شامل کارت عابربانک نمی شود! بطور مثال شما کافیست یک CD کمک آموزشی از ایشان بخواهید تا مجددا با صحنه پرت کردن آن به جلویتان مواجه شوید! این رفتار نه در شأن زبان آموزان کانون زبان (مخصوصا واحد جم که واحد بزرگسالان است) می باشد نه در شأن کانون زبان ایران که به عنوان یک متولی فرهنگی نیز شناخته می شود!

 3) کافیست شما از ایشان بخواهید قیمت چند قلم جنس را مجددا محاسبه کند! این موردی است که شخصا تجربه کرده ام. اقدام به خرید چند جلد کتاب — به علاوه CDهای کمک آموزشی آنها و یک مجله زمستان ILI کردم. جمعا شاید بیش از ده دوازده فلم می شد. وقتی از ایشان خواستم مجددا قیمت اجناس را محاسبه کنند با این پاسخ رو به رو شدم:

«شما فکر می کنی منه به این گُندگی رو که اینجا گذاشتن اینا رو حساب کنم، نمی فهمم!؟! اینجا همه چی تعرفه داره آقاااا فکر کردی الکی ه ه ه! این کتابا اورجیناله که گرونه….»

و با این صحبت در کمال پررویی یک نایلون برای حمل کتابها به جلوی من «پرت کردن» که معنایی جز بفرمایید بیرون نداشت!! این درحالی است که من نه فقط در کانون زبان بلکه در مؤسسه — نیز به یادگیری — مشغولم و با قیمت کتاب های اصل که در بازار است کاملا آشنا هستم و تنها درخواست من از ایشان که حق یک مشتری است، محاسبه مجدد قیمت محصولات بود که متأسفانه همانطور که اشاره شد با این برخورد مواجه شدم!

 4) در مورد سؤال کردن در مورد محصولات آموزشی که نگویم بهتر است! کلا جواب نمی دهند! نهایت جوابشان این است:

«هر چی هست همونجاس…»!!

درحالی که ایشان برای پاسخگویی در آنجا هستند وگرنه وظیفه ایشان را یک دستگاه بارکد خوان هم می تواند انجام دهد!

 من از کانون زبان خواهشمندم با یک تذکر جدی به ایشان، جایگاه و وظیفه ایشان را متذکر شده و رفتارهای ایشان را رصد کنند که مبادا خیال صاحب سرقفلی بودن آن فروشگاه به سرشان نزند!!

 با تشکر قبلی از پیگیری شما

– پاسخ موجز (!) کانون

برادر جان سلام، از تذکرات شما ممنونم ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود. آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟

– و حالا تحلیل پاسخ کانون

«…ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود» من از ترم بهار سال نود زبان آموز اونجا هستم و از همون موقع هم اوضاع به همین منوالی که الان هست بود. یعنی کتب بصورت آزاد و در تمام مواقع سال اونجا موجود بود و متصدی هم همون فرد و رفتار هم همان رفتار.

«…منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم» ممنونم که منکر نیستید! یک) چه فعالیتی در قبال کاهش این «کم عنایتی ها» انجام داده اید؟ دو) خرید من اصلا در ایام شلوغی ثبت نام نبود و چند هفته قبل از ثبت نام این کار انجام شد؛ همانطور هم که اشاره کردم رفتار ایشان ریشه ای و با سابقه است و محدود به یک یا دو مورد یا شخص من نمی شود که می گویند بخاطر شلوغی بوده. سوم) در ایام شلوغی هم به علت اینکه آنجا واحد بزرگسالان است همه چیز منظم است و به علت ثبت نام و پرداخت اینترنتی (با عنایت به تلاشهای واحد انفورماتیک کانون) همانند سالهای گذشته شاهد صف های شلوغ و روزهای پرترافیک که منجر به اعصاب خوردی آقایان شود نیستیم. چهار) آیا این متصدی فروش حق دارند که حتی اگر اعصابشان خورد باشد یا آنجا شلوغ (که اصلا شلوغ نیست اونجا من نمی دونم ایشون کدوم شلوغی رو میگه؟!) با مشتری اینگونه صحبت و رفتار کنند؟ آیا مشتری از حقوقی برخوردار نیست؟ یا شما در کل به اینگونه رفتارها در جامعه عادت کرده اید و نسبت به آن ایزوله شده اید؟! اگر هم اینگونه باشد، به مشتری های بخت برگشته چه دخلی دارد؟!

«…ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود.» یک) باور دارم آقا، باور دارم. روزانه چندین بار از دستگاه های POS استفاده می کنم اما در تمام موارد خودم با کمال و تمام احترامی که به فروشنده قائلم، رمز را وارد می کنم! اصلا من نمی دونم فلسفه این وارد کردن و استفاده از دستگاه توسط فروشنده چیست؟ خوشبختانه رابط کاربری دستگاه بسیار ساده و به زبان شیوای فارسی است! مشکل کجاست؟ کسی که کار با عابربانک ها (ATM) را بلد است، آیا ممکن است از پس POSها بر نیاید؟! دو) اشتباه دیگران به شما چه دخلی دارد؟ توضیح واضحات است اگر مثال بزنم که اگر همه خودشان را در چاه بیاندازند، شما هم همان کار نادرست را انجام می دهید؟! به فرض محال هم که من قبول کردم رمز را ایشان وارد کنند؛ لحن بی ادبانه ایشان را کجای دلم بگذارم!؟

» آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟» یک) بی شرم یعنی بی آبرو و در آخر پر رو که فکر می کنم با جمع بندی به بیش از اینا می رسیم! انتظار تشکر که از من ندارید؟! یا حتی عذرخواهی؟!! دو) زحمت کش؟ به فرض قبول. وارد جزئیات نشویم بهتر است. اما مگر همه ما زحمت نمی کشیم؟ در خرید آخرم من نزدیک به پنجاه هزار تومان از آن فروشگاه خرید کردم. آیا من برای بدست آوردن آن پول «زحمت» نکشیده بودم؟ آیا من به فروشنده بدهکارم؟ مطمئن باشید اگر آن کتب و مجموعه در جایی غیر از آن فروشگاه هم یافت می شد (البته در واحد وصال بود اما به ذهنم نمی رسید آنموقع) حاضر به نخریدن آنها بودم!

البته شاید تحلیل ها رو بصورت جوابی به کانون نوشتم. فکر کردم اینجوری بهتره. شاید لینک مطلب رو هم براشون فرستادم! من شخصا نسبت به «بی احترامی» حساسم. اصلا به معنی لوسی نیست اما نسبت به شخصیتی که برای خودم قائلم و احترامی که همیشه به دیگران می ذارم، از دیگران انتظار همان احترام را دارم و شخصیتم با این بی احترامی ها جریحه دار می شود. شاید بگید این مسئله طبیعیه و من زیاد حساسم و یا پاسخم تند بوده؛ اما من اینو قبول ندارم.

به نظرم ما در خیلی از موارد اعتقادی به احترام به مشتری نداریم. در سوپرمارکت ها، فروشگاه های پوشاک و کلا جاهایی که خدماتی رو به ما عرضه می کنن. یک مقصر خود فروشندگان هستند که نه «می دونن» – چون آموزش ندیدن – نه «اهمیت» داره براشون. چون متأسفانه ما ازشون می گذریم و ضرری از جانب این رفتار متوجه شون نمیشه. تجدید نظر در نحوه فروش، برخورد با مشتری و ارائه محصول می تونه کمک بزرگی به اقتصاد، صنایع و مشاغل کوچک باشه که در نهایت باعث شکل گیری صنایع بزرگ و درآمدزا میشه. احترام، احترام میاره.

نوشتن من اینجا شاید برای اون مسئله تفاوتی ایجاد نکنه، اما اگر رسانه های ما (مثل همین وبلاگ به عنوان یک رسانه خیلی کوچک) پیگیر فعالیت ها و رفتارهای شرکتها، موسسات و ادارات باشن و اونها رو پوشش بدن (مثل چیزی که به نحو احسن توی اروپا و امریکا هست) خیلی کمتر شاهد پایمال شدن حقوقمون خواهیم بود.

پانوشت: بزودی میگم «—» چیه جریانش. 🙂

پانوشت دو: ببخشید طولانی شد؛ دلم پر بود.

لینک مطلب در گوگل+

روزهای ما

منتشرشده: 2012.01.25 در روزنوشت

روزهای ما آدما گاهی خوبن گاهی بد. گاهی فکر می کنیم: وااااای امروز چه روز خوبی بود، خدایا متشکرم! و گاهی هم میگیم: ای خدا چرا امروز اینجوریه؟ چرا هرچی بدشانسی ه باید امروز سر من بیاد؟ خود منم گاهی اوقات اینجوری ام. گاهی یادم میره این خود ما هستیم که روز خودمونو می سازیم. این خود ما هستیم که آینده خودمونو می سازیم. این خود ما هستیم که با تصمیم هامون، با جهت دهی هامون و با ناخداگریمون می تونیم آینده مونو رقم بزنیم. کاملا به این اعتقاد دارم که باید تا اونجا که میشه تلاش کرد و نتیجه رو به خدا واگذار کرد. البته نباید فقط مواقع مثبت به این مسئله اعتقاد داشته باشیم؛ باید اینقدر ایمان داشته باشیم که اگر نتیجه هم به دلخواهمون نبود، باز هم پذیرای اون نتیجه باشیم؛ چرا که می دونیم هرکاری از دستمون برمیومده انجام دادیم.

البته من از این آدم هایی نیستم که به جبر اعتقاد داشته باشم. اینکه هر نتیجه ای حاصل شد کاملا بپذیریم و بر تغییر دادنش اقدام نکنیم. اینکه برای هدفمون و برای چیزی که واقعا می خوایم تلاش نکنیم. خود من اعتفادم بر اینه که آدم باید تا اونجا که میشه، برای چیزی که فکر می کنه درسته و بهش ایمان داره، نهایت تلاش خودشو بکنه. اما اینقدر ایمان داشته باشه و اینقدر معتقد باشه که دیدگاه پروردگار خودشو در آخر با جان و دل بپذیره. واقعا وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم هیچکدام از اتفاقاتی که افتاده، اگر از بالا بهش نگاه کنی، به ضرر من نبوده. در واقع معادلات زندگی اینقدر پیچیده است که واقعا هیچ وجودی به غیر از خدا نمی تونه مجهولات اون رو طوری درست و مرتب کنار هم بچینه که این مجهولات به تمام معادلات جواب بدن و همه چیز به درستی پیش بره.

روزها، روزهای ماست؛ فقط کافیست خودمان اونها رو بسازیم. 🙂

میل به بی نهایت

منتشرشده: 2012.01.02 در روزنوشت

زندگی به جلو میره. رو به جلو. همیشه هم حدش رو به بی نهایت ه. نمیشه جلوشو گرفت؛ نمیشه گفت صبر کن. یا باید پا به پا (گاهی هم دوان دوان!) باهاش بری یا از گردونه اش خارج میشی. خیلی از آدما توی زمان ثابت موندن. خیلی ها کم اووردن و فکر می کنن دیگه بسه؛ ما کارمونو کردیم. خیلی هاشون فرقی با دکور خونه ندارن. حتی می بینی روشونو خاک گرفته. اصن شور و حالی ندارن، هدفی ندارن و فقط توی زمان دارن دست و پا می زنن. اینا نسبی هم هست البته. اینجوری که گفتم شاید به نظر بیاد خودمو استثنا کردم ولی منظورم این نیست. خودمم به یه نسبتی شاید دچار روزمرگی شدم. البته به شخصه همیشه سعی داشتم یه چیز جدیدی، یه هدف چالش برانگیزی توی زندگی م باشه. دوست ندارم مثل بعضیا یه روت مشخص و همیشگی داشته باشم و ده ها سال به همون روش زندگی کنم.

البته این حس و حال شاید بخشی اش مربوط به جهان سومی بودن و مشکلات اجتماعی جامعه مون باشه. اما اعتقاد ندارم که نمیشه تغییرش داد؛ نمیشه عوضش کرد و سرنوشت همه چیز ما رو برامون رقم زده. واقعا به جمله از تو حرکت از ما برکت اعتقاد دارم. حالا این ما رو بعضیا «خدا»، بعضیا «طبیعت» و بعضیا چیزای دیگه معنی می کنن. مهم نیست این ما کیه یا چیه، مهم اینه که طبیعت به تلاش های ما آدما پاسخ مثبت میده. یه رفلکس طبیعیه. توی کوه که فریاد بزنی، خواه ناخواه پژواک صدات به خودت برمیگرده. توی زندگی هم اگر ساکن باشی، جز سکون چیزی از «ما» نمیگیری.

امروز دوم ژانویه است. خود من که همیشه و همه جا سال نوم، همون نوروز ه؛ اما به عنوان یه check point بد نیست که این اتفاقات و این رویداد ها (سال نو میلادی، سال نو خورشیدی، ماه رمضون، پایان سال تحصیلی، شروع سال تحصیلی، شروع و پایان ترم، محرم و……) رو برای خودمون نشونه گذاری کنیم و با یه تأمل به گذشته ای که پشت سر گذاشتیم ببینیم پارسال این موقع کجا بودیم، هدف هامون چی بود، چی میخواستیم. الان کجاییم، هدفمون چیه و چی می خوایم. مطمئنا اگر پارسال این موقع ها به من میگفتن پدرام تو توی این نقطه (که الان هستم) هستی؛ باورم نمی شد. یک سال زمان زیادیه. این دستِ تقدیر و سرنوشت و این سیرِ اتفاقای زندگی، مسیرهای زندگی رو چجوری که تغییر نمیده.

خیلی دوست دارم از تغییراتی که توی این یکسال کردم و برنامه هام بیشتر براتون بنویسم. اما خیلی دوست دارم به نتیجه که رسیدم بهتون بگم تا هم یه surprise باشه، هم دیگه اما و اگر توش نَمونه.

پ.ن. : سال نو میلادی رو به همه اونایی که این روز براشون مهمه تبریک میگم. با آرزوی سالی خوش و بدور از دغدغه های منفی. 🙂

سلام. فکر کنم چند ماهی میشه که خودم ننوشتم. این چندتا پستی هم که اخیرا به عنوان در راه انتخاب رشته منتشر شد – بجز نوشته مهندسی نفت که به قلم خودم بود – همش زحمت دوستان دیگه بود و من فقط اون مطالب رو منتشر کردم.

راستش رو بخواهید یجورایی الکی الکی سرم شلوغ شد. البته خوشبختانه این مشغولیت + بود و بقول معروف تا باشه از این مشغولیت‌ها باشه. میشه گفت یکی از تابستون‌های پربارم رو گذرونم و توی این مدت واقعا خیلی چیزا بهم اضافه شد. فرصتی که این تابستون بهم داد باعث شد یک سری ویژگی جدید بهم اضافه بشه، با محیط‌های جدیدی آشنا بشم و در کل افق جدیدی بروم باز بشه. این‌که سربسته مینویسم علتش اینه که می‌خوام همه چیز تا یه حدی پیش بره و بعد موضوع رو رسانه‌ایش کنم! البته این پروسه ممکنه تا یکسال طول بکشه 😉

خلاصه به این بهونه‌ها نتونستم بنویسم. البته همیشه سوژه‌های زیادی توی ذهنم هست؛ توی مترو، موقع رانندگی، موقع پیاده‌روی، موقع خواب و… بهشون فکر می‌کنم و توی ذهنم پرورشش می‌دم تا یه نوشته خوب ازش درآد. یکم وسواسی شدم؛ توجیه‌اش‌ام برای خودم اینه که دوست دارم بعد از خوندن یه مطلب، یه چیز جدید، یه دید جدید و یه فکر جدید به خواننده‌ام اضافه بشه. سرِ اینه که هی نوشتنش رو به تأخیر می‌اندازم.

امروز 24شهریوره. دو سال پیش، 22شهریور88 این وبلاگ رو استارت زدم. پس درواقع امروز هفتصد و سی و دومین (!) روز فعالیت این وبلاگه. یجورایی پریروز تولد اینجا بوده و من غافل. 16شهریور هم که روز وبلاگ نویسی بوده و بازم من غافل! البته کاملا در خاطرم بود ولی تمرکز نوشتن نداشتم. پس روز وبلاگ نویسی مبارک باشه. امیدوارم امسال، عمق محتوا در وبلاگستان فارسی بیش از پیش بشه.

تا چند روز آینده هم که میریم دانشگاه. یک تبریک ویژه به سال اولی‌ها. هم اونایی که امسال پا به عرصه دانشگاه می‌گذارن و با یه محیط جدید روبه‌رو میشن، هم به دوستانی که امسال پس از یکسال و شاید دوسال تلاش و درس خوندن، وارد مقطع ارشد شدن. دوستان دکتری هم که فکر کنم امروز فردا نتایج اولیه آزمونشون معلوم شه. من یکی که تقریبا از تابستون خسته شدم و بدم نمیاد یه سری به دانشگاه بزنم! 😀 این ترم هم تصمیم دارم معدلم رو حداقل روی همینی که هست حفظ کنم و تا حد امکان بیشترش کنم. البته دروس سختی داریم مثل معادلات و موازنه انرژی که کار رو سخت میکنه. ببینیم چی میشه.

تا بعد.

هدفهامون

منتشرشده: 2011.05.11 در روزنوشت

هرکسی بالاخره هرچقدر هم دچار روزمرگی بشه، بازم برای زندگیش یه هدفی داره. هدف های کوتاه مدت و بلند مدت. یکی دوست داره توی کارش ترفیع بگیره، یکی دوست داره شرکت یا سازمان معتبرتری استخدام بشه، یکی دیگه می خواد کنکور ارشد بده یا هر کنکور دیگه ای و دانشگاه معتبری پذیرفته بشه و و و مثالهای متعدد دیگه. هدف ها خیلی مهم هستن. به آدم انرژی میدن و ذوق و شوق برای فردا، برای اینکه بیشتر تلاش کنیم، بیشتر فعالیت کنیم و با همت بلندتری سختی ها رو کنار بزنیم؛ یکی می گفت مثل آب باش، به صخره که برخورد کردی نایست، چپ راست بالا اگر نشد سنگ رو سوراخ کن و پیش برو. می گفت به اهداف فکر نکنید، به مسیر فکر کنید. اهداف فقط چند لحظه هستن، دیدید وقتی بدست می آریدشون میگید خب؟ بعدش چی؟ یجور احساس پوچی ه. به نظرم آدم 95% زمان رو در مسیر می گذرونه، پس بهتره از مسیر لذت ببریم. از مسیر لذت ببریم، از سختی هاش، از بدی هاش، از کارشکنی هایی که برامون انجام می دن، از همشون لذت ببریم و سعی کنیم ازشون درس بگیریم. اصلا همیناس که یه آدم رو پیر دوران می کنه.

نمی دونم شما چقدر حاضرید برای اهدافتون بجنگید؛ اصلا نمی دونم جنگیدن تا چه اندازه درسته، آیا باید همینطور اینقدر تلاش کرد تا به مقصد رسید یا بعضا به اسم مصلحت و تقدیر دست از کار کشید؟ بعضی وقتا بین جنگیدن و اصرار بیهوده بر انجام یک کار فاصله خیلی کمی هست و سخته که آدم مواظب باشه دچار این اصرار بیهوده و تلاش بیهوده نشه.

آقای تحریم!

منتشرشده: 2011.04.13 در روزنوشت

اولین بار رو این آقای بریتانیا شروع کرد. هدفشم این بود که با دکتر مصدق که می خواست نفت رو ملی کنه مبارزه کنه و جلوشو بگیره. بعد از اون اولین تحریم مهم علیه ایران بوسیله آقای ایالات متحده انجام شد اونم در سال 1980 که دانشجویان خط امام سفارت این کشور رو به خاطر فعالیت های جاسوسی و غیره تصرف کردن. از یک طرف امریکا میگه طبق کنوانسیون وین هیچ کشوری حق تعرض به سفارت خانه کشور دیگر رو نداره و محل سفارت و کنسولگری ها جزو خاک اون کشور محسوب میشه و روابط قضایی هم باید بواسطه پلیس دیپلماتیک با اون سفارت خونه انجام شه. از طرف دیگه ما میگیم طبق همون کنوانسیون محدودیت هایی شامل فعالیت های سفارت خانه میشه و این محدودیت ها بر اساس قوانین کشورهای مختلف متفاوته؛ و من فکر نمی کنم ما در هیچزمانی قانونی مبنی بر اجازه جاسوسی و فعالیت های شنود غیرقانونی رو برای سفارت خانه های دول خارجی تصویب کرده باشیم. از اون طرف باز امریکا میگه ما اصلا جاسوسی نمیکردیم ولی تاکنون هیچ توضیح رسمی یی درباره تجهیزات فوق پیشرفته موجود در سفارت خانه اسبق این کشور در ایران از سوی امریکا منتشر نشده! البته خوب شاید ما اینجا بگیم شدت برخورد ما با اون مکان درست نبوده و ما باید از راه درستش وارد می شدیم. نمی دونم. بحث اینجا قطع رابطه ایران و امریکا نیست. بحث سره تحریم ه. (بیشتر…)