پیش‌درآمدی بر استبدادسالاری

منتشرشده: 2012.02.06 در نقد, کتاب, با چاشنی سیاست
از همان فردای قیام بهمن و حتی در طول آنچه كه به قیام فراروئید، به وضوح روشن بود كه اختاپوس استبداد، منتها به شكل و شمایلی دیگر، در میان مخالفان استبداد ملوكانه حی وحاضراست.

گاها اجبارهای دانشگاه برای گذروندن یک سری واحدهای عمومی یه چیزایی هم به آدم یاد میده. مخصوصا که به عنوان یک دانشجو و در سطح سنی یک دانشجو بخواد این فراگیری انجام بشه. داشتم برای آخرین امتحانم که تنها درس عمومی‌م یعنی «تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران و اسلام» بود آماده می شدم و کتاب «فرهنگ و تمدن اسلامی – نوشته علی اکبر ولایتی» رو می خوندم که به یک بخش جالب رسیدم – پیامدهای استبداد – . توی این بخش از یک کتاب دیگه استفاده شده بود به نام «موانع تاریخی توسعه نیافتگی در ایران». مطلب رو در وب جستجو کردم و به این کتاب رو به رو رسیدم. متوجه نشدم این کتاب از کتاب قبلی برداشت آزاد کرده یا برعکس اما در کل بسیار جالب بود برام مطالب کتاب «پیش‌درآمدی بر استبدادسالاری در ایران». بخشی شو برای شما اینجا میگذارم. البته متن از یک سایت فیل.تر شده بدست اومده که متأسفانه نمی تونم به اونجا لینک بدم.

در جامعه‌ای استبداد زده، مخروط استبداد شکل می‌گیرد. حق و حقوق نامحدود هر عنصر و یا عناصر یک رده نسبت به ردة پائین‌تر، بدیل خود را در بی‌حقوقی مطلق آن عنصر یا عناصر در پیوند با ردة بالا‌تر می‌یابد. و همین وجه این جامعه است که یکی از عمده‌ترین عوامل سخت جانی آن است. یعنی، تلفیقی از بی‌حقوقی و قدر قدرتی هم زمان، ذهنیت آدمیان را به تباهی می‌کشاند و تحمل این وضعیت ناهنجار را امکان پذیر می‌سازد. به اشاره‌ای خواهم گفت که در چنین جامعه‌ای کوچک‌ترین عضو جامعه، فرد نیست. چون فردیت یافتن فرد، ضروری می‌سازد که آن فرد از حق و حقوقی تزلزل ناپذیر برخوردار باشد و در این چنین جامعه‌ای برای اکثریت جمیعت چنین حق و حقوقی وجود ندارد و مادام که این چنین جامعه‌ای از اساس دگرگون نشود، چنین پیش گزاره‌ای نیز عینیت پیدا نمی‌کند. آنچه که در ‌‌نهایت تجلی می‌یابد، بی‌حقوقی مطلق است نه قدرقدرتی اکثریت و به همین سبب نیز، فردیتی در اینجامعه‌ای شکل نمی‌گیرد. دلیل اصلی اینکه حتی بخش هائی از رفتار‌های صددرصد شخصی دراین چنین جوامعی اجتماعی می‌شوند، نیز همین است. همین جا بگویم که ترفند‌های مستبدین را برای توجیه این وضع، جدی نمی‌گیریم. هم رضا شاه، برای نمونه، برای متحدالشکل کردن لباس در ایران «دلایل اقتصادی» عرضه می‌کرد و هم مرحوم مائو تسه تونگ در چین کمونیست، ولی واقعیت این بودکه در هردو مورد شیوه لباس پوشیدن به گسترده‌ترین حالت اجتماعی و ملی شده بود.

همین که از فرد فرا‌تر برویم و به خانواده برسیم، روشن می‌شود که در اکثرموارد، خانواده‌ها، به واقع نمونه‌ای مینیاتوری از ساختار سیاسی حاکم بر جامعه‌اند. یعنی، در اغلب خانواده‌ها دیکتاتور مطلق، پدر خانواده است که احتمالا چون نبض اقتصادی خانواده به ساز او می‌زند، پس قانون گذار خانواده نیز کسی جز او نیست. در اغلب موارد، محدوده حکومت پدر از خانوادة خودش آن سو‌تر نمی‌رود. در شماری از خانواده‌ها، دیکتاتوری با پنبه سر بریدن مادر را هم داریم که به دلیل نادر بودن، از آن می‌گذرم. همین پدر قدرقدرت، وقتی پا از چارچوب خانه بیرون می‌گذارد، پشم و پیله دیکتاتوری و قدرقدرتی‌اش می‌ریزد. در موارد بسیار، بدیل قدرقدرتی در خانه، بزدلی در بیرون از خانه می‌شود. در محدودة خانواده وقتی به بچه‌ها می‌رسیم، فرزندان از‌‌ همان آغاز با این «فرهنگ» بار می‌آیند که به اصطلاح خط چه کسی را باید بخوانند. کم نیستند پدر ومادرهائی که به مطلق بودن دیکتاتوری پدر مباهات نیز می‌کنند. «اگر فلان کار را بکنم، دختر یا پسرم، شلوارش را زرد می‌کند» و یا «وقتی که پدر درخانه باشد، مشکلی نداریم، چون از بچه‌ها صدائی در نمی‌آید….» همگان از این دست حرف و سخن شنیده و احتمالا هر روزه می‌شنویم. بهر تقدیر، در یکی دوسال اول زندگی، به دلیل وجه دیگری از فرهنگ استبدادی حاکم بر جامعه، یعنی تخصیص تمام وکامل کار خانوادگی به زنان، مادر نقش برجسته تری پیدا می‌کند ولی کم کم ذهنیت متاثر کودک از فرهنگی که از بنیاد نابرابری طلب است، به سوی پدر متمایل می‌شود. مادرانی که آن‌ها نیز با همین فرهنگ بارآمده‌اند، در اغلب موارد، به تداوم همین فرهنگ کمک می‌کنند. کودک شیطان را با خشم پدر می‌ترسانند. «صبر کن، بابات بیاد….» و از این قبیل، و از‌‌ همان سنین پائین است که کودک نیز سر از رمز و راز «اتوریته» و «قدرت» در محدودة خانواده در می‌آورد. و اما، کودکی که در این فضائی بار می‌آید، بدیهی است که با ذهنیتی مستبد اندیش بار بیاید. دلیل من هم ساده است.

– پیش گزاره مستبد اندیش نبودن، باور داشتن و عمل کردن به برابری انسان هاست. وقتی از‌‌ همان اوایل زندگی کودک با این ذهنیت که زن و مرد برابر نیستند، بزرگ شود، این هم بدیهی است که در بلوغ با الفبای آزاد اندیشی بیگانه باشد.

– از‌‌ همان آغاز، کمتر نکته ایست که برای کودک توضیح داده شود. در اغلب موارد، پدر خانواده، که احتمالا در دو یا سه جا کار می‌کند، نه وقت دارد و نه حوصله و نه توان. و از آن گذشته،‌ای بسا، که اصولا چنین توضیحی را بی‌فایده نیز ببیند. مگر برای خود او، کسی چیزی را توضیح داده بود که او نیز یاد گرفته باشد؟ و این به واقع، یکی از چندین دور تسلسلی است که فرهنگ استبدادی بر جامعه تحمیل می‌کند تا تداوم خویش را تضمین کرده باشد.

ای کاش مشکلات به همین جا ختم می‌شد. حساب فرزند ارشد از دیگر فرزندان جداست. به راستی مهم نیست که خانواده شهریست یا روستائی، فقیر است یا غنی، باسواد است یا بی‌سواد، غنی و مال دار است یا فقیر و بی‌چیز. فرزند ارشد احساس «ولایت عهدی» دارد و دیگران نیز با گفتار وکردارشان آتش بیاران این معرکه دلگیر کننده‌اند. هیچکاره بودن فرزند ارشد در برابر دیکتاتور مطلق خانواده، یعنی پدر، با همه کاره بودن فرزند ارشد در برابر دیگر اعضای خانواده جبران می‌شود وبه تعادل می‌رسد. وقتی کودک از محیط اختناق آور خانه به محیطی به‌‌ همان اندازه خفه، مدرسه پرتاب می‌شود، در وهله اول با دیکتاتوری مبصر کلاس روبرو می‌شود و به گمان من، از همین جاست که اغتشاش در حوزة‌اندیشه تشدید می‌شود. فرزند ارشد پسر با مختصاتی که برشمردیم، نمی‌تواند این تناقضات را درذهن خویش حل کند. درکنار مبصر، بعید نیست که درکلاس قلدرهائی هم باشند که اگر چه ممکن است دردرس کودن باشند، که معمولا هستند ولی بر دیگران مزیت فیزیکی دارند و‌‌ همان مزیت فیزیکی را برای اعمال نظریات و انجام خواسته‌های خویش به کار می‌گیرند. معمولا این زورگوئی‌ها، رونویس کردن تکالیف و بعضا کمک به قلدرهادر امتحان است. در ساعات تفریح از مسخره کردن‌ها، دست انداختن‌ها و به قول معروف بند کردن‌ها نباید غفلت کرد. بعد می‌رسیم به معلم وناظم و مدیر که هر کدامشان اگرچه قپه‌ای ندارند ولی مانند تیمساران ارتش شاهنشاهی عمل می‌کنند. در اغلب موارد، اگر دست از پا خطا بکنی، تنبیه بدنی هم هست. اگر چه بعضی از پدرومادر‌ها ممکن است در برخورد به این ناهنجاری عکس العمل نشان بدهند که معمولا راه به جائی نمی‌برد ولی در بسیاری از موارد به مصداق معروف که «بچه عزیز است ولی ادب عزیز‌تر» و یا اینکه «این سختی‌ها لازم است برای اینکه آدم شود» قضایا ماست مالی می‌شود.

در فرهنگ واپس مانده‌ای مثل فرهنگ خودمان، اگر کودکی حاضر جواب باشد و به بزرگ‌تر از خودش جواب دندان شکن بدهد، معمولا بی‌ادب ارزیابی می‌شود ودائم با پدرومادر و عمو و دائی و خاله وعمه درگیری خواهد داشت. و یا مجسم کنید بزرگ سالی به کودکی بگوید، «احمق، نکن» و کودک پاسخ بدهد، «نمی‌کنم، ولی احمق خودتی». اگر خون بپا نشود، در ذهنیت همگان تردیدی باقی نمی‌ماند که این کودک چقدر بی‌ادب و بی‌نزاکت است و به بزرگ‌تر ازخودش «توهین» می‌کند. ناگفته روشن است که توهین بزرگ‌تر به کوچک‌تر در این میان نادیده گرفته می‌شود. گذشته از بی‌عدالتی مست‌تر در این چنین رفتاری، هیچ کس هم نگران تجاوز به ذهنیت کودک نیست که در ذهن او «بی‌ادب» و «بی‌نزاکت» دیگر معنای واقعی خود را نخواهد داشت و از طرف دیگر، «با ادب» و «با نزاکت» هم، یعنی توسری خور، پخمه و در‌‌نهایت پذیرندة نا‌برابری.

از دانشگاه و محیط کاری دیگر چیزی نمی‌گویم. با بیش و کم تفاوتی همین فرهنگ برآن‌ها حاکم است. در محیط دانشگاه به خصوص که فیس و افاده‌های استادان از فرنگ برگشته نیز کم نیست و زبان رایج نیز اغلب فارگلیسی و یا فارانسه است که نه فارسی‌دان، انگلیسی ندان آن را می‌فهمد و نه انگلیسی‌دان، فارسی ندان. وضعیت فارسی‌دان، فرانسه ندان و فرانسه‌دان، فارسی ندان از این بهتر نیست.

پس، از‌‌ همان آغاز آنچه تبلیغ می‌شود، نابرابری و پذیرش آن است. و قبولاندن نابرابری، به درجات گوناگون به اعمال خشونت نیازمند است. و یکی از چندین پی آمد این فرهنگ بختک گونه، اینکه نه فقط خشونت مداری که ترس وواهمه در همة لایه‌های این مخروط نهادی می‌شود و تداوم ترس که جزء جدائی ناپذیر چنین فرهنگی است، لازم می‌سازد که قهر سازمان یافته و غیر منظم جزء‌نظام بشود. در اینجا منظورم از نظام، فقط نظام سیاسی حکومت گر نیست. بی‌تعارف، هر آن کس که در این چنین فرهنگی بار می‌آید، به درجات گوناگون شیفته خشونت می‌شود. و اما تجلی این خشونت همیشه به یک صورت نیست. در جائی خشونت در کردار است و در جای دیگر به صورت خشونت در گفتار نمایان می‌شود. خشونت پذیری هراس انگیزی که در همة دوران‌ها درتاریخ ما وجود داشته، قبل از هرچیز و بیش ازهر چیز ترجمان عدم امنیت مزمن مست‌تر در بافت جامعه ما ست. به اشاره‌ای بگذرم که در قرن گذشته مثلا حکومت و حکام مردم را دم توپ می‌گذاشتند، ولی از آن سو، من خود عکس هائی را دیده‌ام حدودا متعلق به صد سال پیش که زن ومرد، پیر و جوان و کودک که از پشت بام‌ها و از هر سوراخی که بشود نظاره گر این وحشی‌گری می‌شدند. چرا جای دور می‌رویم مگر در قرن بیستم چوب زدن‌ها، سنگسار کردن‌ها و اعدام‌های درمعابر عمومی بی‌تماشاچی بوده است؟ بهتر این است که خود را بیش از این فریب ندهیم که لابد مامور بودند ومعذور و یا مجبور بودند و معذور. فرهنگی خشن و خشونت سالار، پذیرای خشونت است، حتی اگر در کره مریخ باشد. ایران که دیگر جای خود دارد.

احساس ناامنی دائمی به ترس دامن می‌زند و ترس، خشونت می‌آفریند وخشونت، ناامنی می‌زاید. تعجبی ندارد که آدمی که با چنین ترس و واهمه همه جانبه‌ای قرار است مادام العمر دست و پنجه نرم کند، بالمآل آدم خشنی می‌شود. خشونت پذیری هم در همین راستاست که معنی و مفهوم پیدا می‌کند. فرهنگی خشن و خشونت مدار، برای تداوم خویش انسان هائی خشونت پذیر می‌خواهد.

ویرایش: ویراستار آنلاین متون فارسی، ویراسباز

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. عالیه می‌گوید:

    خیلی خیلی جالب بود و البته آموزنده
    مرسی

  2. کیا طاهری می‌گوید:

    ممنون رفیق.
    به امید فعالیت‌های بیش‌تر و جدی‌تر در این زمینه.

  3. محمدرضا می‌گوید:

    کتاب خوبی رو انتخاب کردی. طوری که هم منظورت رو برسونی هم اینکه کباب رو نسوزونی! 😉
    لذت بردم. راستی نقد خودت رو هم می نوشتی دیگه

    • پدرام می‌گوید:

      درسته محمدرضا جان. کتاب بسیار جالبی ه. کلا کتابهایی که در کل به بررسی این مسائل می پردازن خیلی جالب مواردی که می نویسن به خیلی ها تعمیم پیدا می کنه! 😀
      نقد خودم رو قبلا در این باره نوشتم و بیشتر از اون ریسک به قلم خودم نوشتن رو نمی کنم: دموکراسی در ابعاد کوچک

      در ضمن خیلی خوشحالم که دوباره اینجا سر زدی. خیلی وقت بود ندیده بودمت 😉

  4. هاشم می‌گوید:

    ئه محمدرضا تو اینجا چیکار می کنی ؟ پسری از برج … دلمان برایت تنگ شده (امضا:ادمین سابق کافه کلیک(ماهان))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s