چرا درمانده‌ایم؟

منتشرشده: 2011.09.27 در نقد, کتاب
بخشی از کتاب – فاتح می‌شود، قبلی‌ها را یا می‌کشد یا فراری می‌دهد، جایش می‌نشیند تا از درون قبیله یک عده که نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت یا شانس فرار، به سرعت تغییر شکل می‌دهند؛ با فاتح به صورت کاسه داغ‌تر از آش همداستانی می‌کنند؛ می‌شوند دست راستش!

خیلی وقت بود می‌خواستم یک نوشته توی همین مایه‌ها با همین مضمون بنویسم، اما خوب نگارش من اینقدر قوی نبود که بتونم این منظور رو برسونم و نهایت‌اش رسیدم به نوشته «دموکراسی در ابعاد کوچک». اما این متن (که همون چیزیه که من دنبالش بودم)، بخشی از کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» ه نوشته آقای حسن نراقی، نشر اختران. این متن، متعلق به بخش اول کتاب ه. خودم هنوز کامل کتاب رو نخوندم ولی همین بخش کلی نظر منو جلب کرد. یه بخش‌هاییش که به نظرم بیشتر جای تأمل داره رو Bold کردم تا فقط یک copy paste ساده نبوده باشه. اگر فرصت دارید، حتما یه زمانی رو به خوندنش اختصاص بدید.

 یکی از دردهای مملکت این است که حتی تحصیل کرده‌هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند، مسخره‌تر از این نمی‌شود که یک نفر به اصطلاح مدعی، یک نفر تحصیل کرده، نداند از دو یا سه نسل قبلش پدرش کیست؟

یادش به خیر در زنگی آبادِ کرمان، شبی میهمان مرد دانای بی‌ادعایی بودم به نام آقای اسدالله زنگی آبادی؛ می‌گفت آمار بگیرید از این جمعیتی که در این مملکت هستند من نمی‌گویم از روستایی‌ها، بی‌سواد‌ها، از بی‌ادعا‌ها، از همین طبقهٔ مدعی و تحصیل کرده، از استادهای دانشگاه که قاعدتا باید علمدار فرهنگ اینجامعه باشند، تا معلمش، مهندسش، دبیرش، یک آمارسرانگشتی بگیرید و ببینید چه درصدی از همین خانواده‌های دستچین به اصطلاح «شجره نامه» دارند؛ این را کم نگیرید فاجعه است.

ملتی که تاریخ گذشته‌اش رانمی خواند و نمی‌داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند. آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به این تجریه‌ها کفاف می‌دهد؟ ببینید امریکایی دویست و چند ساله وقتی از تاریخش صحبت می‌کند، با چه احترام و وقاری از آن سخن می‌گوید، ببینید در مدارس عالیشان درس تاریخ از چه وزنی برخوردار است و هکذا مدارس اروپایی.

از این دردناک‌تر نمی‌شود که تجربه‌ای را به قیمت گزاف به دست می‌آوریم ولی آن را نگاه نمی‌داریم، یک نسل، دو نسل می‌گذرد همه یادمان می‌رود و آن وقت دوباره روز از نو روزی از نو. آیا به نظرشما حق با میزبان من نبود؟

در یکی از سفرهای خارجی‌ام آشنایی «خودتبعید» و طبیعتا «ضدنظام» با حرارت می‌گفت این‌ها بروند.. گفتم بعد؟ گفت هرچه می‌خواهد بشود از این بد‌تر نخاهد شد. گفتم مطمئنی؟

تنها توصیه‌ای که به این بزرگوار کردم این بود که تاریخ را بخواند. گفتم یادت نرود همیشه برخالف گفتهٔ تو از هر چیز ی حتی بدترش هم وجود دارد. یادآورش شدم وقتی تازی‌ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطوری ساسانی و نه متعلق به ایرانی حمله‌ور شدند، واقعیت سادهٔ تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی‌ها و نکبت‌هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بودند، زمینهٔ خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدت‌ها قبل فراهم کرده بودند و همین طور شد که تا تفرعن و نژادپرستی و برتری جویی اموی را احساس کند کارش از کار گذشته بود و چاره‌ای جز تمکین نداشت، آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالاخره بتواند راه‌هایی برای رهایی بیابد.

حالا هی به یاد یزدگرد باد به غبغب بینداز و آه بکش و نور به قبرش بفرست. آدم محترم! اگرخوب بود که نگهش می‌داشتی. این چه معنا می‌دهد که ذرع نکرده پاره می‌کنی و تازه گناهش را اگر گناهی باشد گردن این و آن می‌اندازی. حداقل چرا حرمت خود را نگاه نمی‌داری؟

اگر همه چیز در آن دوران به خیال توطلایی! منحصربه تعدادی مغ از اهورا بی‌خبرنبود که مانی پیدا نمی‌شد، مزدک پیدا نمی‌شد. مزدک وقتی دید اشراف اراضیی کدهقانان را به زور گرفته‌اند و تمامی ثروت‌ها را برای خود برداشته‌اند نابرابری در تقسیم نعمت‌های دنیا را سر منشا ظلم و فساد تشخیص داد، وبرای رفع آن به قیام برخاست، سی سال جنگید وآنقدر پابرهنه و گرسنه دوروبرش را گرفت که قباد به ناچار با او از در سازش در آمد. اگر عدالتی در حداقل قبول مردم جامعه بود که کار مزدک این قدر بالا نمی‌گرفت.

آن وقت، در مقابل این همه ظلم دربار و هیئت حاکمه، مزدک مردم را به کشتن شهوات و هوی‌های نفسانی وامی داشت، مردمان را از کینه و قتل باز می‌داشت و پیام آور مهربانی و برابری بود.

یادمان باشد همیشه از شعارهای یک مخالف حکومت و به گفتهٔ فرنگی‌ها «اپوزیسیون» است که می‌توان به کاستی‌های آن حکومت پی برد. ببینید در ایران امروز هرکس می‌خواهد شعار قشنگ بدهد و مورد توجه قرار گیرد بلا فاصله سراغ «عدالت» می‌رود، حتی آنهایی که اول کار خود مروج بی‌عدالتی‌ها بودند.

به این داستان توجه کنید:

هنگام خشکسالی بزرگ بسیاری از مردم از گرسنگی بمردند. مزدک گدایان و مستمندان را برار کاخ شاهی گرد آورد و به ایشان وعده داد که آنچه را برایشان لازم باشد فراهم آورد. پس قباد پرسید اگر کسی را تریاق باشد و از مارگزیره دریغ کند سزای او چیست؟ قباد گفت مرگ. مزدک به دریوزگان دستور داد تا انبار‌ها را غارت کنند.

این غفلت گوشه‌ای از غفلت امپراطوری ساسانی آن دوره بود داستان مغ‌ها و انحصاری بودن همه نعمات برای ایشان و جنگ‌های طاقت فرسای متداول همه دست در دست هم می‌دهند نوبت حکومت یزدگرد که می‌رسد دیگر پایه و اساسی ندارد که پایدار باشد والا با چهار تا لشکر کشی محدود که با این زودی از پا نمی‌افتاد.

بعد مسئلهٔ مغول پیش آمد که کم و بیش همه در جریان شروع آن هستید. نخوت و غرور بیجا و دست کم گرفتن دشمن بلایی را به سرمان در آورد که تا حدود سیصد سال گریبان گیرمان بود.

می‌بینید که همین دست کم گرفتن حریف و فراموشی تجربیات قبلی در اوج فلاکت و گرفتاری ایران دوباره وادارمان می‌کند صرفا به بهانهٔ حمایت از شاهزاده اسکندر میرزا، پسر هراکلیوس تحت الحمایه روس‌ها، در گرجستان وارد جنگهای طولانی بیست و پنج ساله با امپراطوری مطرح و پرقدرت زمان بشویم و حاصلش هم دو عهدنامهٔ گلستان و ترکمن چای که تا تاریخ باقی است باعث شرمساری هر ایرانی غیرتمندی خواهدبود.

چرا؟ برای اینکه حافظه تاریخی نداشتیم؛ مطلب را باید خودمان تجربه می‌کردیم. حالا باز بگویید انگلیس‌ها این آش را برای ما پختند. ببینید من هم قبول دارم که هیچ آدم منصفی؛ با مختصر سواد تاریخی، منکر نقش انگلیسی‌ها نمی‌تواند باشد، ولی به موازات آن منکر نقش حضرت خاقان هم نمی‌شود شد که یک تنه برای تمامی امورات کشور تصمیم می‌گرفت در حالی که بزرگ‌ترین هنرش تزیین ریش بلندی بود و افزایش شمار فرزندان ذکور و اناثش که حتی خودش هم تعداد دقیق آن را نمی‌دانست. انگلیسی‌ها هم وقتی بخواهند اعمال نقوذ کنند حداقل در معامله با آدم باشعور مجبورند یک چیز بیشتری بدهند و یک کمتری ببرند. نقش و تاثیر اصلی ما خودمان است.

اول من می‌خواهم این را باور کنیم تا بتوانیم به دیگران بباورانیم.

اگر به سراسر این تاریخ نگاه کنید؛ با اغماضهای جزئی سراسر آن یک طیف یکنواخت و تکراری و سینوسی است. قبیله‌ای دچار ظلم وستم، رکود و پس آن رخوت، بی‌تفاوتی و نومیدی می‌شود، یک قوم، یک سرکرده، یک جریان، یک همسایه فرصت را مغتنم می‌شمارد یورش می‌آورد در دستش شمشیر و در کامش زبان چرب و وعده‌های فریبنده ولی در کله‌اش جز به غارت و تاراج به هیچ چیز ریگری نمی‌اندیشد. یعنی برای فتح فقط زور بازو نیاز است و ویرانی و آتش زدن، چه در این مرحله استطاعت اندیشیدن نه تنها عامل موثری نیست بلکه تا حدودی باز دارنده هم هست.

فاتح می‌شود، قبلی‌ها را یا می‌کشد یا فراری می‌دهد، جایش می‌نشیند تا از درون قبیله یک عده که نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت یا شانس فرار، به سرعت تغییر شکل می‌دهند؛ با فاتح به صورت کاسه داغ‌تر از آش همداستانی می‌کنند؛ می‌شوند دست راستش! یحی برمکی در خدمت هارون قرار می‌گیرد، خواجه نظام الملک می‌شود همه کارهٔ ملکشاه سلجوقی، خواجه نصیرالدین طوسی می‌شود دست راست خان مغول، میرزاابراهیم کلان‌تر باهزاردوز و کلک حکومت را از زندیه می‌گیرد و می‌دهد به دست قاجاریه، فرقی نمی‌کند و در همین سلسلهٔ ابد مدت! قاجاریه میرزاعلی اصغرخان اتابک با سه پادشاه در قبل و بعد از مشروطه کنار می‌آید. یک چندی به این منوال می‌گذرد…. اما چون تدبیر نیست (و اگر هست اختصاصا در جهت منافع شخصی به کار می‌رود) برنامه ریزی نیست، مدیریت پایدار نیست، درایت نیست خیلی زود شمارش معکوس آغاز می‌شود.

سراسر تاریخ گذشته‌مان را نگاه کنید گرفتن به همت یک مرد نظامی از هرنوعش انجام می‌گیرد چون برای گرفتن فقط زور لازم است و آتش زدن و زبان درآوردن، اماوقتی اوضاع آرام شد می‌بینید که دیگر حتی نادرشاهی که برای ایرانی ی سرافکندهٔ بعد از صفویه این چنین اعتباری فراهم آورده قادر به ادامه نیست چون تمرین سازندگی نکرده؛ آمادگی و سوادلازم را برای کار ندارد؛ بنابراین‌‌ همان رویهٔ نظامی را آنقدرادامه می‌دهد که مردم برای تامین مالیات مجبور می‌شوند دخترشان را به ترکمن‌ها بفروشند و وقتی دیگر به جان آمدند باز شروع می‌شود؛ روزازنو روزی از نو، تاسربجنبانی یک مقطع دیگراز رویدادهای تکراری تاریخ شکل گرفته است. به هرحال به این نتیجه می‌رسیم که اگر نخواهیم همه چیز را دوباره و چندباره تکرار کنیم بایدتاریخ را جدی‌تر بگیریم.

چه باور دارم بدون شناخت دیروز هرگز قادر نخواهیم بود امروز و فردای بهتری برای خود بسازیم.

 

متن خام از این لینک | ویرایش اولیه بدست ویرایشگر آنلاین متون فارسی، ویراسباز

* من نه از انتشارات اختران نه از آقای نراقی برای بازنشر این بخش اجازه نگرفتم، اما فکر می‌کنم هدف اصلی نویسنده و ناشر، بیشتر رسوندن این پیام به مخاطبان بوده تا سود مالی و از این جهت من این نوشته رو بازنشر کردم. اگر کسانی که حقوق این کتاب رو دارن مشکلی با انتشار این متن در این تارنگار دارن، با من تماس بگیرن تا مشکل رو حل کنیم.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. علي رضا می‌گوید:

    منم همچين جزو اين قشري هستم كه نميدونم آغا محمدخان قاجار كي بود و پادشاه چي بود و اينا!! اين قسمتي كه خوندم هم قشنگ بود

  2. هاشم می‌گوید:

    تاریخ اصولا یکی از درس های مورد علاقه من بوده و هست. موافقم که بهای زیادی به درس تاریخ داده نمیشه یه بخش از تاریخ ما خیلی درخشنده است یه قسمت از تاریخ ما هم یه خورده تاریک تره. اکثر درس های کتاب های تاریخ ما به بررسی آثار و پیامدهای منفی تاریخ تاریک ما میپردازه که من فک میکنم علت این علاقه ی کم هم همین باشه. اگر کمی بیشتر از قسمت تاریخ پرافتخار ایران صحبت به میان بیاد به عقیده من میتونه بخش اعظمی از این معضل حل بشه که این خود جای کار داره هنوز. مرسی از متن زیبایی که به اشتراک گذاشتی

  3. رومین می‌گوید:

    من که تاریخ دوس ندارم البته کتابای مدرسه شو دوس نداشتم با کمال بی میلی می خوندم و تازه شم فقط همون رو برگه بود اطلاعاتم ….اما کتابای دیگه گاهی می خونم…این ُ خوب نوشتی باشد که متنبه شویم :دیی

  4. sara می‌گوید:

    از بعد از هخامنشیان این ملت 99% به تنها چیزی که فکر کرد فقط خودش بود خودم خودم خودم بدبختی ما به خاطر خودخواهی خودمونه که فقط خودمونو دوس داریم نه به دولت نه به حکومت ربطی نداره 99%خود فروخته وطن فروش که فقط به منافع خودش فکر میکنه نه کس دیگری

  5. فرشاد می‌گوید:

    من هم این کتاب رو خوندم، خوبه
    خیلی از این نقصان های اخلاقی رو خودمون هم می دونیم.
    خوبی این کتاب اینه که اونا رو دسته بندی کرده و مدون.
    بالاتر از خوندن این کتاب، اینه که سعی کنیم کم کم این خصوصیات منفی رو از خودمون دور کنیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s