میهمان آفتاب

منتشرشده: 2010.05.09 در پست میهمان, ادبی
برچسب‌ها:,

ای مسافر خسته!

چه تنها گام برمی داری! در جاده ای که جامۀ سیاه شب را بر تن کرده است.نگاه مشتاقی تو را از آن سوی جاده انتظار نمیکشد و هیچ همسفری ترانۀ سفر را با تو نمیخواند.استوار گام بردار که هیچ زمزمه ای تو را به آشیان آفتاب هدایت نمیکند چرا که همه آوازها و ترانه ها در اندوه گذر از این شب مرده اند.

ای مسافر خسته!

چه بی صدا فریاد میزنی در سکوتی که عریانی این جادۀ بلند را پوشانده است و هیچ بازتاب صدایی نیست که از بی نهایت این تاریکی فریاد برآورده صدایت را از زندان حنجره ات آزاد کن!فریاد برآور و اولین راهگذری باش که این زندان سکوت را در هم میکوبد!

ای راهگذر!

چه بی امید پرواز میکنی در آسمان سیاه این جادۀ بی کران،در آسمان سیاه این جادۀ سکوت،در شبی که حتی چشمک ستاره ای جاده را بر تو روشن نمیسازد که با گامهای استوارت پیش روی و با فریاد بلندت زندان سکوت این شب را در هم بکوبی.همچنان استوار باش و همچنان فریاد زنان گام بردار.هدفت را از این پرواز دریاب.آن را در میان دستهایت پنهان کن و به سوی آشیان آفتاب حرکت کن.به مقصد خواهی رسید!آفتاب را در آغوش خواهی کشید اگر همچنان امیدوار و استوار گام برداری.در راهی که تو را به اوج آفتاب خواهد رساند.

ای دیریافته!

گام بردار!گام بردار! فریاد بزن و امیدوار پرواز کن! آنگاه اولین باش! اولین فریاد،اولین مسافر و اولین میهمان آفتاب….

این یک پست میهمان بود که توسط مهمون عزیز پدرام روزانه، هومن معین که نویسنده وبلاگ کشکول هومن معین ه فرستاده شده بود. می تونید از اینجا مشترک فید وبلاگش بشید.

شما هم می تونید برای پدرام روزانه پست میهمان بفرستید!

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. هومن معین می‌گوید:

    سلام.
    سپاسگذارم پدرام.اولین پست میهمانت با عنوان میهمان ِ آفتاب..
    اولین هستیم! …

  2. علیرضا می‌گوید:

    نمی‌دونم چرا یادِ ریچارد باخ افتادم!

    بابا میهمان، بابا میزبان …

    • پدرام می‌گوید:

      @علیرضا,
      عجب. به هومن بگم یکم رویه این ذوق هنریش کار کنه بعدشم بره خلبانی یاد بگیره شاید بتونه جایه باخ رو بگیره!
      شما چی؟ مهمون بازی نمی کنی؟ 😀

  3. فرهاد می‌گوید:

    وه،چه ادبی
    فریاد بزن و امیدوار پرواز کن!
    و همینه که میتونه آدمُ دلداری بده

  4. Pedram3000 می‌گوید:

    بعضی از جملاتش خیلی برام آشناست انگار تویه کتاب قبلا خوانده باشم !
    پست ادبی است
    به به

  5. داشتم به یه نوشته برای این دسته فکر میکردم یه نوشته دیگه برای خودم نوشتم :دی
    :))

    این منم دیگه به یه چیز دیگه فکر میکنم کار دیگه ای میکنم.
    از اون نوشته های ادبی خوب به نظر میاد ولی بگم که کامل نخوندمش آخه نمیتونم روی چیزی الان تمرکز کنم 🙂
    و اینکه با هومن و وبلاگش هم آشنا شدم خیلی خوشحالم و در آینده منهم شاید اینکار رو کنم :دی

    • پدرام می‌گوید:

      @جوون ساده روستایی,
      😀 عجب! می دونم. منم وقتی تمرکز نداشته باشم یه پستی رو الکی نمی خونم همینجور الکی پلکی نفهمیده کامنت بدم.
      خیلی خوبه. خوشحالم باعث آشنایی شدم! چرا که نه. اگه اینکارو کردی اولین مهمونت خودمم! 🙂

  6. پسری از برج حوت می‌گوید:

    بسی جالب و امیدوار کننده بود … : ) دست هومن خان درد نکنه بابت این متن زیبا و دست داش پدرام خودم بابت فضای باز و تعامل برانگیز وبلاگش 😀
    گام بردار!گام بردار! فریاد بزن و امیدوار پرواز کن! .. عالی
    به نظر من خیلی مهم نیست که اولین فریاد یا اولین مسافر یا اولین میهمان آفتاب باشی ، مهم همون بودن و حضوره ! 😉

  7. سعید می‌گوید:

    اولین بودن خوبه حتی در فدا کردن خود برای دیگران.

  8. Pedram3000 می‌گوید:

    داداشی ارسال شد !

    • پدرام می‌گوید:

      @Pedram3000,
      هم ایمیلتو گرفتم داداشی هم کامنتتو. فرصت نبود بیام نت! درسا زیاده!! 😀 به همه کامنتای اونجام جواب دادم. امیدوارم از پست خوشتون(شون) اومده باشه. شما هم «پدرام روزانه| تشریف بیارید، خوشال میشیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s