تربیت صنعتی و سنتی

منتشرشده: 2010.01.26 در بازی وبلاگی, روزنوشت, شخصی

سلام. حالتون خوبه؟ بالاخره این امتحانا تموم شد یا نه؟ ما که فعلا در شرایط ویژه هستیم. تازه گیا یاد گرفتم شبها بیش از سه چهار ساعت نمی خوابم و فهمیدم که بابا ما آدمها خیلی حیفه که نصف عمرمون رو خوابیم و بهتره یاد بگیریم به اندازه نیازهای بیولوژیک بخوابیم نه بیشتر چون خواب علاوه بر تنبلی مایه ضعف آدمه. بگذریم. خلاصه اینکه وقتم و انگیزم برای درست خوندن بیشتر شده و این بود که گفتم بیام بنویسم.

تقابل صنعت و سنت!

تقابل صنعت و سنت! - مشاهده می کنید که صنعت زیر سنت قرار گرفته است!

انگیزه این پست اتفاقات این چند روزه اخیره. اتفاقاتی که باعث شد من و خانواده تجربه جدیدی رو بکنیم و جو جدیدی در خانه برای مدت حدودا سه هفته حاکم بشه. پنجشنبه بود که لوس کبیر طبق معمول باید بعد از مدرسه در مدرسه کلاس هندبال داشته باشه که به دلایل معلوم و نامعلومی این مهم اتفاق نیفتاده و کلاس مذکور برگذار نشده. فاصله منزل ما با مدرسه این لوس کبیر که الان به دلایلی که می خوانید لوس کبیرة الاعظم خوانده خواهد شد بیش از پنج دقیقه نیست. ایشان به ما تلفن زدند و فرمودند تشریف بیارید، ما کلاس نداریم امروز. گفتیم الساعه! راه افتادیم. در راه از یکی از بچه های همسایه شنیدیم که این لوس کبیر تصادف فرمودند! از آنجایی که دلمان برای ایشان می تپد اصلا هول نشده و کمی گاز پایمان را گرفتیم و به سمت مدرسه روانه تر (!) شدیم. رسیدیم دمه مدرسه دیدیم بــله! جا تره و چی؟ بچه نیست! از مستخدم مدرسه جویا شدیم دیدیم بله ایشان هول تر از بنده گفتن که داشت با توپ بازی می کرد توپش قل خورد بیرون رفت بیاره و شتلق!؛ بردنش درمانگاه همین نزدیکی. خلاصه رفتیم و به مادر تلفن زدیم و بار و بندیل لوس جان را از زمین جمع و به طرف در مانگاه روانه شدیم. رسیدم دیدم به به پایشان کمی از مچ بالاتر شکسته و مدیرشان با آب قند بالا سرشان نشسته. خلاصه سرتونو درد نیارم. مادر اومد و هماهنگی های لازم جهت اعزام برادرمان به بیمارستان داده شد و ایشان فردا صبحش عمل شدند و آمدند خانه.

از آن روز تا به حال تا می تونسته از ما کولی گرفته و ما هم دربست در اختیارش بودیم. کلا حال می کند. آب میوه و کمپوت آناناس و ماست و شیر پرچرب و غذا در رختخواب و مستراح در محل!  از آنجایی هم که ایشان دردانه پدر می باشند می شینن کنار هم و برای هم عشق دروکنن! به دماغش هم دست میزنی الکی اووف می کشه که اوی دردم گرفت. اینه که ترفیع درجه گرفتند و از نظر بنده از لوس کبیر به مقام لوس کبیرة العظم رسیدند!

حالا ربطش به تیتر بالا چیه الان عرض می کنم. ما کلا دو تا بچه هستیم. یکی لوس کبیرة العظم و یکی پدرام. این پدرام قصه ما که خودم هستم بصورت صنعتی تربیت شده؛ یعنی چی؟ یعنی اینکه بنده از همان زمان کودکی طبق روایات که اسنادش هم موجوده (!) بصورت بسیار مردانه و خشک و به اصطلاح خودم صنعتی تربیت شدم. حق گریه کردن برای درخواست هام رو نداشتم و اگر سرو ته آویزون هم می شدم اصلا در صدد لوس کردنم بر نمی آمدند. چراکه بنده باید با استانداردهای ISO9001 در مدیریت کیفیت پرورش می یافتم. صبح ها (حتی زمانی که زیر پنج شش سالم هم بود!) باید ساعت شش صبح به همراه خروس های محل بیدار می شدم، ورزش می کردم، کوه می رفتم؛ پارک ملت رفته و در هوای سرد آنجا نرمش و ورزش صبحگاهی می کردم و از این قبیل. یا باید حتما روزی یک شعر نیمه بلند حفظ کرده، چنیدن لغت انگلیسی یاد گرفته، حسابی نقاشی کشیده و به فعالیت های دفتری (که از علایق خودم بود، دفتر بازی!) می پرداختم! همواره مثل آدم بزرگها باهام صحبت می کردن و بنده حق بچه بازی نداشته و باید همچون نوجوانان و جوانان در سن نوزادی و پیش نوزادی رفتار می کردم!! بسیار مؤدب و با وقار بوده، اگر غریبه شکلاتی میداد در جیب گذاشته و به اموال خصوصی ملت (بجز کلید چون اصلا حریفم نبودند. کلیددار دوستان و آشنایان بودم و به دسته کلید علاقه ویژه ای داشتم!!) دست نمی زدم. خلاصه جونم براتون بگه تربیت من، تربیتی صنعتی، منضبط و خلاصه روی قواعد بود.

اما لوس کبیرة العظم. این موجود کلا از هفت دولت و الان هم از دولت نهم آزاد بوده و است! نمی دانم چرا ولی کلا ایشون سنتی تربیت شدند و بنا به اصل بچه ته تقاری که از اصول پذیرفته شده انسانی است و از کثرت نمونه نیاز به اثبات ندارد، لوس تبریت شدند. تقریبا هیچکدام از استانداردهایی که من با آنها بزرگ شدم ایشان ندارند و هرکاری که در طول عمر مبارکشان تا حال انجام داده اند مختار بوده اند! کلا لوس هستن. دردانه پدری! نمی دونم چرا؟ من اگر گردنم هم بشکند میگن خودتو لوس نکن پاشو برو سر درست! ولی ایشان الان به مرکز ثقل توجهات و عواطف تبدیل شده اند! همین دیروز بابام بهش می گفت یادته هرچی بابایی می خواست تو اولین نفری بودی که بهش می رسوندی!؟ حالا چی؟! بنده از تعجب خشکم زد! اصلا این حرفها از دهن بابای من بیرون نمی یاد! خلاصه ایشان هم که منتظر این لحظه، اظهار محبت به پدر کردند! این لوس کردن ها  هم از جانب پدر هم از جانب مادر به ایشان بسیار شده است. تا آنجایی که حرف بنده برای ایشان اصلا گواه نیست و هرکاری بگویم برعکسش بوقوع می پیوندد! این هم شد تربیت سنتی که لوس ما بر اساس قواعدش تربیت شده!

حال شما ببینید در خانواده ای که من و لوس کبیرة العظم هستیم، چه تناقضات و تعارضاتی با هم داریم! خدا این لوسی ایشان را از سرش باز نماید! ان شاا…

بازی وبلاگی: یه بازی وبلاگی هم هست که علیرضای عزیز دعوت کردن و ما هم طبق وظیفه شرکت می کنیم!

اول پرسیدن که ما وقتی میاییم نت چکار می کنیم. من اول از همه میام بلاگ خودم ببینم نظری چیزی هست بخونیم؟!  بعدش ایمیل ام رو باز می کنم و بعد از اون هم میرم سراغ گودر که ببینم چقدر فید نخونده دارم! معمولا این چند وقته فرصت خواندن shareهای دوستان رو نداشتم! بعد به سراغ بلاگهایی که برای دوستان درست کردم میرم ببینم کامنت های اونا چیه! بعد از اون هم سری به وبسایت های خبری میانه رو مثل تابناک می زنم. حوصله فیل.تر باز کردن رو ندارم! بعد از اون دوباره میام پنل وبلاگم به کامنتها جواب بدم. کلا چون روزی نیم ساعت نت نمیام خیلی فرصت کارهای خارق العاده ندارم. ببخشید! 😉

دومین سؤال در مورد ایمیلهایی که معمولا برام میاد بود. اونم معمولا کامنت های وبلاگیه یا پاسخ هایی یه که تویه وبلاگهای دیگه به کامنت هام دادن. یا دوستام برام ایمیلهای جالب می فرستن و یا واقعا کار دارند و ایمیل زدند. کلا ایمیل هام رو دسته بندی می کنم (یعنی خودشون می شن) و در inbox ایمیل های مهم میان. ایمیل های وردپرس می رن پوشه خودشون، توئیتر و فرندفا و اخطار نامه های ADSL (!) هم پوشه های جداگونه!

سومین سؤال هم در مورد محتوای توئیت هام. من کلا اهل توئیتر نیستم! اکانت دارم ولی چون فیل.تره اصلا حس باز کردن با حرص خوردنشو ندارم اینه که زیاد توئیت نمی فرستم. البته جدیدا نرم افزار nimbuzz رو روو گوشی نصب کردم باهاش مثل هولو می شه توئیت فرستاد. در آینده شاید بیام بگم محتواشون چیه!

و اما دعوت می کنم از (اونایی که خود علیرضا مستقیم دعوت کرده بود رو دیگه ننوشتم): محمدرضا، رضا، عموهوشنگ، صبا، فرانک، میرا، آرش، هومن و گلابی (اگه گذرش اینجا افتاد!)

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. رضا می‌گوید:

    پسر خوب نمی تونی یکم کمتر بنویسی ؟ خوب پدر آدم در میاد این همه رو بخونه .
    حقته همون لوس هی ازت کولی بگیره 😀
    بازی خوبی هم هست . وقت کردم یه چیزایی می نویسم .
    اگر خواستی توی مطلب جدیدم هم اون قسمت آخر آخرش یه بازی وبلاگی هست خوش حال میشم لبیک کنی و بقیه دوستانت رو هم دعوت کنی 😀

    • پدرام می‌گوید:

      @رضا,
      ببخشید دیگه! 😀
      آره این دفترچه مرگه باحال بود. حتما پست بعدیمو بهش اختصاص می دم و بقیه رو هم دعوت می کنم.

  2. علي رضا می‌گوید:

    دمت گرم بابا چقد نوشتي چشم در اومد

    • پدرام می‌گوید:

      @علي رضا,

      وقتی میاد دیگه نمیشه جلوشو گرفت؛ هی میاد و میاد و باعث میشه پست طولانی بشه!
      بعدشم خودت گفتی پستات کوتاهه و قبلیه طولانی ترین پستم بوده؛ اینم از اون طولانی تر! 😉

  3. ژاله معماری می‌گوید:

    پنج و شش سالگی کدومه؟! دو ماهگی درست است جانم. نمی دونم چطور از دستمان در رفت. ولی مطمئن هستم فرق گذاشتن و بیشتر دوست داشتن یکی از بچه ها اصلا مطرح نیست.

  4. بازم نظر دادم و ثبت نشد! دوباره نظر بدم؟؟؟
    خولاصه اش این بودکه ذوق زده شدم از اینکه بازی دعوتم کردی!

  5. سعید می‌گوید:

    چقدر حسود.

  6. آزاده می‌گوید:

    چه داداش گلی هستی تو باریکلا
    نگران نباش بزرگ میشه اخلاقش عوض میشه
    ولی جالب تشبیه کرده بودی صنعتی و سنتی

  7. عالیه می‌گوید:

    سلام
    خیلی درکت نمی کنم چون من بیشتر توی خونمون نقش لوس بزرگ رو دارم
    با این حال امیدوارم زودتر خوب بشه تا تو هم کمتر اذیت بشی
    منظورت از سؤالت چیه؟

    • پدرام می‌گوید:

      @عالیه,

      عجب. پس شما هم لوس کبیری!
      ممنون. سلامت باشید.
      کدوم سؤال؟ بازی وبلاگی؟! اون یه بازیه. یکی از بچه ها این سؤالا رو پرسیده بود و دوست داشت جواب بدیم تویه بلاگهامون.

  8. صبا می‌گوید:

    ای بابا ای بابا…
    ما هم دوتاییم پدرام جان و این قضیه قشنگه صنعتی و سنتی هم در خونه ما حکمفرما بوده…

  9. دوشیزه شین می‌گوید:

    سلام
    ای بابا شد من یک بار بیام اینجا و تم عوض نکرده باشی ؟ :دی

    عرض شود که کلا همینطوره.بچه اول رو طوری تربیت میکنند که پرستار بچه دوم باشه.همه جا هم همینه.یادمه وقتی پنج شش سالم بود مامانم غیر از مداد رنگی های خودم یک مداد رنگی دیگه برام خریده بود و توی کشو اش گذاشته بود و به من نمیداد.یک روز 3 – 4 ساعت گریه کردم ولی موثر نبود.
    بعد از 10 سال که عزیزدل به دنیا اومد مامانم خیلی راحت ضبط صوت دو کاسته منو میگذاشت جلوش که گریه نکنه.یعنی اصلا براش مهم نبود که ته تغاری اش وسیله گرون رو خراب کنه و اون همون مامانی بود که چند سال قبل یک مداد رنگی رو دست بچه اش نمیداد.

    اصلا به دل نگیر.مادر پدرا دست خودشون نیست و توی همه خانواده ها ته تغاری ها لوسن.

  10. شركت نموديم پس از دير زماني :«دي

    http://talkhoshirin2.mihanblog.com/post/5

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s