بچه که بودم…

منتشرشده: 2009.12.18 در ویژه‌ها, روزنوشت

سلام! خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟ دماغتون چاقه؟ چه خبر؟ امروز اومدم یه چیز جالب براتون بنویسم! برای خودم که جالبه! شاید بشه به عنوان بازی وبلاگی هم عنوانش کرد ولی فکر نکنم هنوز بلاگم در حدی باشه که بخواد بازی وبلاگی را بندازه! به هر حال ما کار خودمونو می کنیم! می خوام باورهای کودکی مو بنویسم. یعنی بنویسم بچه که بودم در مورد مسائل چجوری فکر می کردم. یه چند روزی هست که دارم روش کار می کنم هرچی به ذهنم می رسه می نویسم. یه هفت هشت موردی شده:

یک – بچه که بودم فکر می کردم آقای کوفی عنان (رئیس وقت سازمان ملل متحد) رئیس جمهور دنیاست! هی حرص می خوردم که بابا این یارو چقدر بی عرضه است که نمی تونه دنیا رو اداره کنه و هی همش میاد سخنرانی می کنه و می گه که مثلا آفریقا گرسنگی ه! خوب برو درستش کن دیگه! بعدها بابام گفت ایشون نقش هویج رو بازی می کنه و دنیا دست کسای دیگس. البته من به خودم گفتم ایشون خیلی هم نارنجی نیست و به سیب زمینی سوخته بیشتر شباهت داره که خوب اونموقع نفهمیدم چرا خندید! ولی الان فهمیدم! 😀

دو – این خیلی خنده داره! فکر می کردم مجری های تلویزیون و اخبارگو ها از تنه به پایین بدن ندارن که از نیم تنه نشونشون می دن! 😀 آخه خوب بعضی اوقات چفیه هم می انداختن اون زمان بعدشم همش اونموقع تلویزون جانبازها رو رویه ویلچر نشون می داد که چفیه انداختن منم فکر می کردم اینا هم از اونان! مخصوصا مجری اون زمان «صبح بخیر ایران» که خوشگل تریپ جانبازی و چفیه می زد من همش دلم به حالش می سوخت می گفتم بنده خدا….!

سه –  :ِD  فکر می کردم تابلو «خیابان یک طرفه است» به افراد میگه که آسمون رو نگاه کنید اینجا محل عبور هواپیماست! 😀 آخه اونموقع من همش آسمون رو نیگا می کردم که هواپیماها رو رصد کنم فکر می کردم همه هم چنین علاقه ای دارن برای پیدا کردت راحت تر مسیر هواپیماها این تابلوها نصب شده! جالب بود بعضی وقتا هم هواپیما رو می دیدم و باعث می شد اصلا شکی به برداشتم نکنم!!! 😀

چهار – آقا ما خونمون یه تابلو نیم در چهار متر داشتیم که یه آیه قرآن روش نوشته بود من فکر می کردم این نقشه اتوبان تهران کرجه!! 😀 چونم با فونت عربی و نستعلیق و اینا نوشته بود و به نظرم پیچیده میومد و فکر می کردم این خط ها خروجی های اتوبان و اینا رو نشون می ده. بابام که اونموقع برای یه کارهایی زیاد از تهران میرفت کرج من می شستم پایه اون تابلو ه و می گفتم الان بابا اینجاست و الان پیچید اونجا و اینا! 😀

پنج – فکر می کردم جادوگرم. می تونم مغزآدما رو کنترل کنم. اصلا فکر می کردم تویه مغزم یه مرکز فرماندهی است و بخش نظامی داره، بخش حفظیات داره، بخش عاطفه و اینا و کلی با این تخیل قوی ام بهشون دستور می دادم! مثلا به بخش نظامی می گفتم یه موشک حاوی این مطلب که «معلم موقع تصحیح ورقه ات حواسش پرت باشه» بفرست به مخ معلم! 😀 و کلی تخیلات دیگه. موقع خوابیدن تویه جام کلی از بخش های مختلف گزارش می گرفتم و مرخصی می دادم و ….! بعد یه روز عصبانی شدم گفتم بمب انحدام کننده رو بکار بندازید و کل مغزم رو منفجر کردم! خلاصه تخیلم خیلی قوی بود!

شش – فکر می کردم میشه از پشت تلویزیون رفت پیش کلاه قرمزی! ولی هیچوقت زورم نرسید با پیچ گوشتی پیچ های پشت تلویزیون رو باز کنم! خوب سفت بود! 😀

هفت – فکر می کردم اگه نزدیک چاه وان حموم برم می کشتتم توش و رفتن همانا و محجور شدن با سوسک ها همانا! همشم بابام می گفت بیا این زیر دیگه هی من تفره می رفتم. آخه دوش هم درست بالای چاه بود ولی همیشه با یه ترفندی پامو روو چاه نذاشتم! خلاصه می ترسیدم و هنوزم می ترسم البته نه اینکه برم توش ولی تاحالا پامو برهنه روی چاه وان حموم نذاشتم!

هشت – آقا این آژیر پلیس هست! فکر می کردم صدای آدم فضایی هاست! معمولا هم شبا می شندیم این صدا رو می گفتم نگا کن دوباره اومدن! بعد کلی تخیل که برنامشون چیه و نکنه بیان منو با خودشون ببرن! 😀

اینا یادم اومد. شاید بازم نوشتم.

پ.ن. : آقای دست نوشته فرمودن زشته خودت رویه هاست شخصی باشی و مادرت تویه وردپرس. ما هم که منتظر تلنگر رفتیم برای مادر هم دامین ثبت کردیم و هم یه سایت شخصی (الان در دست ساخته) درست کردیم و یه ساب – دامین هم بلاگش. فکر کنم الان خوب شده باشه. خلاصه تحویلش دادیم راحت شدیم!

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. ژاله معماری می‌گوید:

    وای مُردم از خنده پسر! چی نوشتی! این دفه غدد اشکی من متصل به این نوشته ها شدن. منتها از نوع خوبش. تخیلت واقعاً عالیه. برم فکر کنم ببینم می تونم تو این بازی وبلاگی شرکت کنم؟ یادمه سال اول راهنمایی که بودم، یک بار از بس توو حفظ کردن تاریخ عاجز بودم، انشایی نوشتم و تو اون انشا، آغا محمد خان قاجارو بقیه شاه ها رو بردم شهر بازی و خلاصه کلی همه کلاسو خندوندم. اون روز معلم انشایم گفت طبع نویسندگی داری. تمرین کنی می تونی بنویسی. الآن می بینم اون روز معلممون راست می گفت.

    • پدرام می‌گوید:

      لطف دارید. یعنی اینقدر جالب بود؟ چندتاشو که قبلا بهت گفته بودم!
      معلمتونم راست گفته دیگه الان خودت داری می بینی چقدر خوب کتاب می نویسی و ترجمه می کنی.

  2. صبا می‌گوید:

    جالب بود آقا پدرام 🙂
    منم از این کارا زیاد میکردم ، بچه گی هم عالم خودشو داره …

  3. آزاده می‌گوید:

    عجب بچه شیطوونی بودی 🙂
    من تا جایی که یادم میاد هیچ کدوم از این کارا رو نمیکردم
    تابلو یک طرفه از همش جالب تر بود 😀

    • پدرام می‌گوید:

      بله ما کلا شیطون و پرانرژی بودیم. مثل شما خانوم نبودیم که!
      آره تابلو ه هنوزم منو به خنده می اندازه!! 😀

  4. ایلیا می‌گوید:

    همون بهتر که بچه نموندی ! بسیار خوچحالیم . البته اگه الان مثل بچگی هات نباشی !
    😀

    • پدرام می‌گوید:

      داشتم فکر می کردم اگه الان بچه بودم در مورد ا.ن. چی فکر می کردم!
      الان نه برای خودم آقا شدم! 🙂

  5. ایلیا می‌گوید:

    بعدش هم این فایرفاکس به ما میگوید سایتت روی سروری در اینگیلیستان میباشد . خداییش آدم میتواند با آمریکا یک جورهایی کنار بیاید اما اینگیلیس این استعمار گر پیر ابدا . مرگ بر ایادی ِ استعمار
    😀

    • پدرام می‌گوید:

      شما هم همه افزونه های فایرفاکس رو نصب کردی ها! این اینگیلیستان هم والا ما خبر نداشتیم ولی چه کنیم!
      امریکا هم برای خودش مارموزی است که دومی ندارد ولی بله باز امریکایی ها بهترند!

  6. رضا می‌گوید:

    پسر معلوم هست چیکار میکنی ؟ هی میگم پدرام کجاست چرا مطلب نمیزاره دیگه !
    ظاهرا فید قبلی ات دیگه جواب نمیده . الان ادیتش کردم به فید جدید . این قالبت هم یه جوریه

    • پدرام می‌گوید:

      والا نمی دونم. الان چک می کنم ببینم چجوریه. قالب رو هم عوض کردیم الانیه خوبه؟!

  7. امین هاشمی می‌گوید:

    یک چیزی نوشتی که هرچی فکر کنم نتونم چیزی بنویسم واسه کامنت ولی دمت گرم کلا بعضی تخیلاتت خیلی پایه بوده
    برای اینکه فکر نکنی فقط خودت تابلو می خونی این جوک را می گم به غضنفر می گند ک این تابلو ….. 😛 یعنی چی؟
    میگه یعنی شاش..ن ممنوع حتی یک قطره

  8. دوشیزه شین می‌گوید:

    سلام
    :)) بامزه بود.این ماجرای تلویزیون رو منم داشتم.
    وبلاگ مامان هم مبارک باشه.جالبه که من از طریق فید رفتم وبلاگشون و اصلا نفهمیدم که وبلاگ عوض شده.فقط فهمیدم که قالب عوض شده :دی دفعه دوم توی آمار بلاگم دیدم فهمیدم.اصلا حواس دارم شدید.
    شما هم که پیرو من شدی هی قالب عوض میکنی :))

    • پدرام می‌گوید:

      مرسی. قالب هم قبلیه زیادی شلوغ بود اینیکی آروم تره ازش خوشم میاد.

  9. دوشیزه شین می‌گوید:

    حالا که اومدی روی هاست شخصی به نظرم لینک هایت رو روی گوگل ریدر ببر.مثل مال من بشه.افزونه کامنت ها رو هم نصب کن.دیگه دیگه.آها چرا فید بارنرت رو منتقل نکردی؟ برو توی فیدبارنر بعدش فید ستینگ بعدم آدرس فید اینجا رو بده ظرف چند ساعت فید وبلاگت منتقل میشه روی همون فیدبرنر سابق.منم تا حالا دو بار اینکارو کردم

    • پدرام می‌گوید:

      چشم ولی به خدا فرصت نمی کنم اصلا. هیمینم که می نویسم خیلیه! فید رو هم درست کردم نمی دونم چرا نمیشه دوباره می رم ببینم این آقای گوگل چرا با ما سر لج افتاده!

  10. دوشیزه شین می‌گوید:

    این مال لینک ها:
    http://manopezeshki.persianblog.ir/post/20/

    این برای اسمایل ها:
    http://console.ir/archives/24

    این برای بخش کامنت ها:

    http://www.blognevesht.com/1387/05/19/wp-ajax-comment/

  11. میرا می‌گوید:

    آخــــــــــــــــــــی! چه بامزه بودی تو!
    بعدشم که «تفره» نه، «طفره»!!!
    بعدم اینکه به این میگن پسر خووووووووووب!

    • پدرام می‌گوید:

      طفره رو هم درست نمی کنم کامنت شما خراب نشه. حالا چرا خوب با این همه شیطنت!؟

  12. افشین سلحشور می‌گوید:

    البته نقش هويج ، از آن نقش هاست كه همه يك مدتي بايد بازي كنند!

    • پدرام می‌گوید:

      اگه مستقل باشی نه! هویج ماله آدم های بی عرضه است که از خودشون چیزی ندارن حاضرن حتی نقش هویجم بازی کنن 😛

  13. من نوشتم که نامم دکتر بعد از این می‌گوید:

    چقدر خدا رو شاکریم از اینکه شما بالاخره بزرگ شدی!!!
    درخدمتیم . ایشالا که میشی سال پایینی خودم منم حسابی جزوه بارونت میکنم!(دکتر مهربون!!!)

  14. تخیل از همه جالب تر بود 😀
    ببینم توی بچه گی در خصوص قیامت و اینها نظریه ات چی بود؟

  15. نوع سوم می‌گوید:

    درود بر تو پدرام جان / نه بابا چه قهری ؟؟!!!!! خیلی هم دلم تنگ شده برات
    اما این مدت درگیر بودم! و نشد به وبلاگ ها سر بزنم / در مورد فید هم نمیدونم چون از طریق اون نمیام اینجا خودم هر چند روز یکبار سر میزنم که یه مدت نشد ! /
    :))
    خیلی جالب بود / راستشو بخوای منم کلی از این تخیلات! داشتم اما یادم نیست چی بودن ! الان که تو گفتی دیدم 2 تاش با تو یکیه! : شش و هفت 😀 :))
    خیلی حال کردم / میشینم فکر میکنم ببینم چی یادم میاد !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s