نوروز 92، ابتدای یک مسیر نو

منتشرشده: 2013.03.22 در هویجوری
برچسب‌ها:

خوب اول سلام.

میشه گفت آخرین پست جدی که نوشتم برای پارسال همینموقع – نوروز – بود. این یک سال مسیر پر پیچ و تابی رو پشت سر گذاشتم که وقت، تمرکز و انرژی نوشتن رو ازم می گرفت. البته اگر بخوام صادق باشم بخاطر سیاست حفظ اسرار بود و پروژه «آلمان». از اونجایی که 99% کارهام مربوط به اون پروژه بود و نمی خواستم پروژه رو تا به نتیجه رسیدن عمومی کنم، ترجیحا اصلا نمی نوشتم.

ولی خوب الان فاز یک پروژه با موفقیت به انجام رسیده و نتایج پیش بینی شده تماما طبق برنامه بدست اومده. جا داره همینجا نقش پر رنگ خدای بزرگ رو در این پروژه ذکر کنم و یک تشکر ویژه داشته باشم ازش. 🙂

پارسال برای نوروز همچین یک پست نوشتم که یک بخش مهمش رو دوباره اینجا میذارم:

پیش به سوی یک تغییر بزرگ میرم. تغییری که شاید مسیر زندگی ام رو چند ده درجه تغییر بده و سرنوشت بسیار متفاوتی (و البته مثبت) رو برام رقم بزنه. نزدیک یک ماه دیگه یک امتحان سرنوشت ساز دارم که دارم برای اون آماده میشم و می دونم چهار ماه آینده، چهار ماه پرکار و فشرده ای خواهد بود که امیدوارم با کمک های خدای خودم و خانواده ام که همیشه در تصمیماتم پشتیبانم بودن، بهشون فائق بیام و سربلند باشم. برای سال آینده ام هم هدف اصلی ام موفقیت های آکادمیک خواهد بود در کنار تجربه های جدید و شاید چالش های جدید که امیدوارم بتونم اونها رو بخوبی پشت سر بذارم. کلا آینده رو روشن می بینم. نوروز سال پیش، آرزوی بودن در این نقطه رو داشتم و الان همونجام؛ به خودم میگم، امیدوارم سال آینده هم که این مطلب رو می خونم، با لبخند سرم رو به علامت رضا تکون بدم و در نوشته سال آینده، بگم به اون نقطه ای که می خواستم رسیدم و قدم هام رو محکمتر بردارم.

تغییر بزرگ پیش اومد. یادگیری زبان آلمانی، گذروندن امتحانات بین المللی زبان آلمانی با نمرات خیلی خوب و خوب، گرفتن پذیرش از 9 دانشگاه (کالج) در آلمان، اقدام برای روادید تحصیلی و دریافت اون، دریافت اجازه خروج از کشور، آمادگی برای مهاجرت و ده ها کار مرتبط با اون همه مواردی بودن که توی نوشته پارسال بهشون اشاره کردم. 🙂 تمام و کمال انجام شدن و باید گفت شگفت انگیزه که همه کارها با دقت 100% به انجام رسیدن. از این بابت خیلی خوشحالم.

واقعا نوروز 91 آرزو داشتم نوروز 92 در این نقطه باشم. برای نوروز 93 آرزوم چیاس؟ خوب به یاری خدا سال دیگه این موقع باید در حال شرکت در آزمون های پایانی کالج هانوفر باشم (Feststellungsprüfung) و آماده اقدام برای دریافت پذیرش از دانشگاه ها برای رشته دندانپزشکی/پزشکی (چون هنوز تصمیم قطعی نگرفتم). توی این یکسال باید به نتیجه برسم در کدوم یکی از این دو رشته می خوام تحصیل کنم. باید تا اونجا که میشه زبان علمی آلمانی ام رو بهبود ببخشم و بیشتر با فرهنگ آلمان آشنا شم. تصمیم دارم تکواندو رو ادامه بدم در کلاس های دانشگاه و خوب یکی دوتا برنامه ورزشی دیگه هم دارم که اگر قطعی شد می نویسم. در کل سال نه چندان فشرده و پرکاری در پیشه اما سال بسیار مهمی خواهد بود. باز هم برای این سال از خداوند متعال کمک بیشتر می خوام، می خوام مثل همیشه پشتیبانم باشه و کمکم کنه بهترین تصمیم ممکن رو در مقاطع مختلف بگیرم – مثل قبل.

برای این سال مهمترین خواسته ام سلامتی خانواده و دوستانم ه. دوست دارم مثل پارسال که خدا حافظ همه ما بود، امسال هم حافظمون باشه. مثل سال قبل باز هم برای کشورم آرزوی بهبود شرایط رو دارم و امیدوارم اوضاع طوری تغییر کنه که زندگی کمی روی خوش نشون بده به مردممون.

در آخر خوشحالم که دوباره شروع کردم به نوشتن و امیدوارم این روند ادامه داشته باشه. 🙂

چی شد یهو؟

منتشرشده: 2012.04.17 در اخبار وبلاگ

سلام. این سلام واقعن از ته دلمه. یک عذر خواهی از تمامی مخاطبین عزیز بخاطر down بودن وبلاگ. علت؟ بسیار ساده، بسیار احمقانه! داستان طولانیه اما همینقدر بگم که میزبان ما (Hosting) متأسفانه حاضر به فرستادن فایل های پشتیبان برای راه اندازی وبلاگ نبود. ما میزبانی رو عوض کردیم و به همین علت با این مشکلات مواجه شدیم. البته من خودم یک سری بک آپ های اولیه داشتم – که الانم با اونها اینجا رو راه انداختم – اما همه فایل ها و تنظیمات رو نتونستم برگردونم.

یک سری کمی از کامنت ها پاک شدن و تمامی عکس های مطالب هم از بین رفتن! واقعن جای تأسفه. اما چه میشه کرد. هر چه هم تماس و ایمیل می گرفتیم و می زدیم، فایده نداشت و ایشون همش ما رو می پیچوند. جالبه هنوزم دارن هاست می فروشن!

این چیزی که الان مشاهده می کنید درسته ناقصه، اما خیلی بهتر از نبودن بلاگه. در روزهای آتی سعی می کنم بهتر کنم اینجا رو. قالب قبلی رو هم عوض کردم چون فارسی سازیش بدست همون صاحب ملعون هاست انجام گرفته بود و از خیر زیبایی اش گذشتم. این قالب هم ساده است، هم سبک و زیبا. امیدوارم خوشتون بیاد.

یادتون باشه؛ هیچوقت اینجا بسته نمیشه 🙂

فعلا

آرشیو رو که نگاه می کردم، دیدم پارسال برای نوروز چیزی ننوشتم. جالب بود برام و یکم حیفم اومد. کلا نمی دونم امتحان کردید یا نه، اما وقتی آدم نوشته های قبلی شو (چه توی بلاگش، چه دفترچه خاطرات، چه نوت های گودر…) که می خونه، دستش میاد که پارسال توی چه حالتی بوده، هدف هاش چی بوده و دغدغه هاش هم. توی این یکسال، یعنی از سال 90 تا 91، توی زندگی من که تغییرات زیادی بوجود اومد. قطعا یکی از مهمترین هاش اضافه شدن یک سال به سالهای زندگی و گذروندن یکسال از بهترین سالهای جوانی که خیلی ارزشمنده بود. به عقب که بر می گردم، در مجموع از فعالیت هام و کارهام توی این یکسال راضی ام. یادگرفتن یک زبان جدید که فتح باب بسیاری از کارهام در آینده است که به مرور در ماه های آینده خیلی چیزها در موردش خواهم نوشت. فعالیت شبانه روزی برای پیشبرد این هدف و انرژی بسیار زیادی که در کنار گذروندن واحدهای بخشی از ترم دو، ترم سه و بخشی از ترم چهار دانشگام برای این کار گذاشتم کم کم داره به ثمر میشینه. یکی از هدف هام حفظ معدل «خوب» در دانشگاه بود که به اون هم رسیدم و 51 واحد هم پاس کردم و البته بیشتر هم نمی خواستم پاس کنم.

گرفتن گواهینامه رانندگی و توسعه دانشهای رانندگی م هم شاید یکی دیگه از نقاط عطف ام باشه. خوشبختانه سال پربرکتی رو پشت سر گذاشتم، همه خانواده در سلامت کامل بودن و تقریبا به تمام هدف گذاری هام رسیدم. توی این یکسال عضو دو مؤسسه جدید آموزشی هم شدم و با دو حلقه جدید از دوستان بسیار خوب که مطمئنا در آینده جزو دوستان صمیمی ام خواهند بود، آشنا شدم.

توی تابستان هم در کنار شلوغی های دیگه، دندون هام رو ارتودنسی کردم که به نظر خودم، همت بزرگی بود. اولش سخت بود اما الان راضیم. بعدشم امسال قانون خدمت وظیفه تغییر کرد و اون معافیتی که گفته بودم، دیگه شاملم نشد که تغییر بسیـــار بزرگی توی برنامه های سال آینده ام ایجاد کرد. الان که می بینم، با وجود ناراحتی شدیدم در اون زمان، برای من بد نشد.

پیش به سوی یک تغییر بزرگ میرم. تغییری که شاید مسیر زندگی ام رو چند ده درجه تغییر بده و سرنوشت بسیار متفاوتی (و البته مثبت) رو برام رقم بزنه. نزدیک یک ماه دیگه یک امتحان سرنوشت ساز دارم که دارم برای اون آماده میشم و می دونم چهار ماه آینده، چهار ماه پرکار و فشرده ای خواهد بود که امیدوارم با کمک های خدای خودم و خانواده ام که همیشه در تصمیماتم پشتیبانم بودن، بهشون فائق بیام و سربلند باشم. برای سال آینده ام هم هدف اصلی ام موفقیت های آکادمیک خواهد بود در کنار تجربه های جدید و شاید چالش های جدید که امیدوارم بتونم اونها رو بخوبی پشت سر بذارم. کلا آینده رو روشن می بینم. نوروز سال پیش، آرزوی بودن در این نقطه رو داشتم و الان همونجام؛ به خودم میگم، امیدوارم سال آینده هم که این مطلب رو می خونم، با لبخند سرم رو به علامت رضا تکون بدم و در نوشته سال آینده، بگم به اون نقطه ای که می خواستم رسیدم و قدم هام رو محکمتر بردارم.

یک برنامه ورزشی منظم، یک برنامه دینی مشخص، مطالعه منظم تر و بیشتر غیردرسی و توسعه دانش های زبانی از جمله کارهایی ه که دوست دارم توی سال 91 بهشون بپردازم.

این نوشته یجورایی خطاب به خودم بود. برای سال آینده این موقع. با اراده خدا امیدوارم همینطوری در کمال سلامت و شادابی، بتونم اینجا در کنار شما دوستان، بنویسم. و امیدوارم کشورمون و بلاخص مردم شریفمون، سختی های کمتری رو تحمل کنن و اوضاع بیشتر بر وفق مراد باشه.

به شما هم پیشنهاد می کنم برای خودتون همچین نوتی رو بنویسید. کار خوبی ه 🙂 و در آخر فرخی سیستانی می فرماید:

روز نوروز و روزگار بهار              فرّخت باد و خرم و پدرام

سال خوشی رو برای همه آرزو می کنم.

پایان آرشیو سال 90/.

یک پاسخ عجیب

منتشرشده: 2012.03.13 در نقد, روزنوشت

ترجمه عکس بالا: بخش شکایات – لطفا شماره دریافت کنید (نوبت).

نزدیک به یک ساله در کانون زبان ایران – واحد جم زبان میخونم. حدود سه سال هم توی یکی دیگه از واحدهای کانون زبان آموز بودم. کلا منظورم اینه با جو کانون زبان آشنا هستم. میزان انتظاری که می تونی ازشون داشته باشی، میزان نظم و چیزای دیگه. فروشگاه محصولات کانون زبان که توی خیابون مطهری – فجر قرار داره در واقع جایی ه که مرکز اصلی کانون زبان پسران محسوب میشه (حداقل در تهران). یک ساختمان هشت نه طبقه که زیر اون یک فروشگاه دو نبشه که فروشگاه شماره 2 محصولات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ه (کانون وابسته به اونجاس) و همچنین محصولات انتشارات کانون زبان رو هم می فروشه. فروشنده ای که اونجا متصدی بخش فورش ه متأسفانه مثل اغلب کسانی که در ایران کار می کنند، برای اون کار آموزش ندیده. فکر می کنم بیش از 15 سال باشه که اونجا کار می کنه. ایشون در کل اعتقادی به احترام به مشتری نداره (که علتش هم همون آموزش ندیدنه). اینقدر این رفتار گاها زننده است که من تصمیم گرفتم یک نامه انتقادی به بخش ارتباط با کانون در سایت کانون بنویسم. سیستم جالبی هست اونجا؛ شما نامتو می نویسی، یک شماره پیگیری می دن و چند روز بعد می تونی از همون سایت نامتو پیگیری کنی و ببینی چه پاسخی داده شده. کمتر از سه روز پیش من نامه رو ارسال کردم و جای خوشحالی بود که پاسخ داده شد؛ اما یک پاسخ عجیب و دور از انتظار. متن نامه رو ذخیره کرده بودم به همراه جواب اینجا می ذارم ببینید:

– متن نامه من

با سلام و عرض خسته نباشید

 موردی که چند وقتی است ذهن من و دوستانم را درگیر خود کرده، نحوه برخورد و رفتار متصدی بخش فروش محصولات کانون زبان در مرکز جم است. فردی که گویا سال هاست در آنجا حاکم بلامنازع است و هیچ بویی از رفتار خوش با مشتری و ادب نبرده است!

 من بیش از چهار سال است که زبان آموز کانون در مراکز مختلف هستم و نزدیک یک سال است در مرکز جم آموزش می بینم. بارها به دلایل متفاوت من جمله تهیه کتب درسی و کمک درسی و همچنین مجلات کانون به فروشگاه (واقع در طبقه همکف ساختمان کانون در خیابان فجر) مراجعه کرده ام و هربار با بی احترامی از سوی متصدی فروش مواجه شده ام! نه تنها این رفتار شامل من می شود، بلکه به دفعات این رفتار را با مشتریان مختلف از قشرهای متفاوت (اولیا، زبان آموز و…) دیده ام! من جمله:

 1) برای پرداخت مبلغ مورد نظر گاها از دستگاه کارت خوان واقع در فروشگاه استفاده می شود. ایشان نه تنها در کمال بی احترامی اجازه اینکه کاربر خود اقدام به وارد کردن رمز و استفاده از کارت خوان (که کاملا در دسترس است) نمی کند، بلکه بصورت بی شرمانه ای پس از پرداخت اقدام به پرت کردن کارت عابربانک روی میز به سمت مشتری می کند! گویا مشتری پس از چندین ماه بدهکاری در حال تسویه حساب با وی است!! لازم به ذکر هم نیست که از آنطرف فروشگاه می پرسند «رمـــز؟؟!!…» (نه رمزتون حداقل!) و شما از این طرف فروشگاه باید رمز کارت تان را اعلام عمومی کنید!

 2) این «پرت کردن» فقط شامل کارت عابربانک نمی شود! بطور مثال شما کافیست یک CD کمک آموزشی از ایشان بخواهید تا مجددا با صحنه پرت کردن آن به جلویتان مواجه شوید! این رفتار نه در شأن زبان آموزان کانون زبان (مخصوصا واحد جم که واحد بزرگسالان است) می باشد نه در شأن کانون زبان ایران که به عنوان یک متولی فرهنگی نیز شناخته می شود!

 3) کافیست شما از ایشان بخواهید قیمت چند قلم جنس را مجددا محاسبه کند! این موردی است که شخصا تجربه کرده ام. اقدام به خرید چند جلد کتاب — به علاوه CDهای کمک آموزشی آنها و یک مجله زمستان ILI کردم. جمعا شاید بیش از ده دوازده فلم می شد. وقتی از ایشان خواستم مجددا قیمت اجناس را محاسبه کنند با این پاسخ رو به رو شدم:

«شما فکر می کنی منه به این گُندگی رو که اینجا گذاشتن اینا رو حساب کنم، نمی فهمم!؟! اینجا همه چی تعرفه داره آقاااا فکر کردی الکی ه ه ه! این کتابا اورجیناله که گرونه….»

و با این صحبت در کمال پررویی یک نایلون برای حمل کتابها به جلوی من «پرت کردن» که معنایی جز بفرمایید بیرون نداشت!! این درحالی است که من نه فقط در کانون زبان بلکه در مؤسسه — نیز به یادگیری — مشغولم و با قیمت کتاب های اصل که در بازار است کاملا آشنا هستم و تنها درخواست من از ایشان که حق یک مشتری است، محاسبه مجدد قیمت محصولات بود که متأسفانه همانطور که اشاره شد با این برخورد مواجه شدم!

 4) در مورد سؤال کردن در مورد محصولات آموزشی که نگویم بهتر است! کلا جواب نمی دهند! نهایت جوابشان این است:

«هر چی هست همونجاس…»!!

درحالی که ایشان برای پاسخگویی در آنجا هستند وگرنه وظیفه ایشان را یک دستگاه بارکد خوان هم می تواند انجام دهد!

 من از کانون زبان خواهشمندم با یک تذکر جدی به ایشان، جایگاه و وظیفه ایشان را متذکر شده و رفتارهای ایشان را رصد کنند که مبادا خیال صاحب سرقفلی بودن آن فروشگاه به سرشان نزند!!

 با تشکر قبلی از پیگیری شما

– پاسخ موجز (!) کانون

برادر جان سلام، از تذکرات شما ممنونم ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود. آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟

– و حالا تحلیل پاسخ کانون

«…ولی فروش کتب درسی و کمک آموزشی کمتر از يک سال است که در فروشگاه توزيع مي شود» من از ترم بهار سال نود زبان آموز اونجا هستم و از همون موقع هم اوضاع به همین منوالی که الان هست بود. یعنی کتب بصورت آزاد و در تمام مواقع سال اونجا موجود بود و متصدی هم همون فرد و رفتار هم همان رفتار.

«…منکر برخی کم عنايتی ها بخاطر شلوغی زياد کار در ايام ثبت نام نيستم» ممنونم که منکر نیستید! یک) چه فعالیتی در قبال کاهش این «کم عنایتی ها» انجام داده اید؟ دو) خرید من اصلا در ایام شلوغی ثبت نام نبود و چند هفته قبل از ثبت نام این کار انجام شد؛ همانطور هم که اشاره کردم رفتار ایشان ریشه ای و با سابقه است و محدود به یک یا دو مورد یا شخص من نمی شود که می گویند بخاطر شلوغی بوده. سوم) در ایام شلوغی هم به علت اینکه آنجا واحد بزرگسالان است همه چیز منظم است و به علت ثبت نام و پرداخت اینترنتی (با عنایت به تلاشهای واحد انفورماتیک کانون) همانند سالهای گذشته شاهد صف های شلوغ و روزهای پرترافیک که منجر به اعصاب خوردی آقایان شود نیستیم. چهار) آیا این متصدی فروش حق دارند که حتی اگر اعصابشان خورد باشد یا آنجا شلوغ (که اصلا شلوغ نیست اونجا من نمی دونم ایشون کدوم شلوغی رو میگه؟!) با مشتری اینگونه صحبت و رفتار کنند؟ آیا مشتری از حقوقی برخوردار نیست؟ یا شما در کل به اینگونه رفتارها در جامعه عادت کرده اید و نسبت به آن ایزوله شده اید؟! اگر هم اینگونه باشد، به مشتری های بخت برگشته چه دخلی دارد؟!

«…ولی باور کنيد در همه جا وارد کردن رمز توسط فروشنده انجام ميشود.» یک) باور دارم آقا، باور دارم. روزانه چندین بار از دستگاه های POS استفاده می کنم اما در تمام موارد خودم با کمال و تمام احترامی که به فروشنده قائلم، رمز را وارد می کنم! اصلا من نمی دونم فلسفه این وارد کردن و استفاده از دستگاه توسط فروشنده چیست؟ خوشبختانه رابط کاربری دستگاه بسیار ساده و به زبان شیوای فارسی است! مشکل کجاست؟ کسی که کار با عابربانک ها (ATM) را بلد است، آیا ممکن است از پس POSها بر نیاید؟! دو) اشتباه دیگران به شما چه دخلی دارد؟ توضیح واضحات است اگر مثال بزنم که اگر همه خودشان را در چاه بیاندازند، شما هم همان کار نادرست را انجام می دهید؟! به فرض محال هم که من قبول کردم رمز را ایشان وارد کنند؛ لحن بی ادبانه ایشان را کجای دلم بگذارم!؟

» آيا فکر نميکنيد صفت بی شرم برای فرد زحمتکش صفت خوبی نيست؟» یک) بی شرم یعنی بی آبرو و در آخر پر رو که فکر می کنم با جمع بندی به بیش از اینا می رسیم! انتظار تشکر که از من ندارید؟! یا حتی عذرخواهی؟!! دو) زحمت کش؟ به فرض قبول. وارد جزئیات نشویم بهتر است. اما مگر همه ما زحمت نمی کشیم؟ در خرید آخرم من نزدیک به پنجاه هزار تومان از آن فروشگاه خرید کردم. آیا من برای بدست آوردن آن پول «زحمت» نکشیده بودم؟ آیا من به فروشنده بدهکارم؟ مطمئن باشید اگر آن کتب و مجموعه در جایی غیر از آن فروشگاه هم یافت می شد (البته در واحد وصال بود اما به ذهنم نمی رسید آنموقع) حاضر به نخریدن آنها بودم!

البته شاید تحلیل ها رو بصورت جوابی به کانون نوشتم. فکر کردم اینجوری بهتره. شاید لینک مطلب رو هم براشون فرستادم! من شخصا نسبت به «بی احترامی» حساسم. اصلا به معنی لوسی نیست اما نسبت به شخصیتی که برای خودم قائلم و احترامی که همیشه به دیگران می ذارم، از دیگران انتظار همان احترام را دارم و شخصیتم با این بی احترامی ها جریحه دار می شود. شاید بگید این مسئله طبیعیه و من زیاد حساسم و یا پاسخم تند بوده؛ اما من اینو قبول ندارم.

به نظرم ما در خیلی از موارد اعتقادی به احترام به مشتری نداریم. در سوپرمارکت ها، فروشگاه های پوشاک و کلا جاهایی که خدماتی رو به ما عرضه می کنن. یک مقصر خود فروشندگان هستند که نه «می دونن» – چون آموزش ندیدن – نه «اهمیت» داره براشون. چون متأسفانه ما ازشون می گذریم و ضرری از جانب این رفتار متوجه شون نمیشه. تجدید نظر در نحوه فروش، برخورد با مشتری و ارائه محصول می تونه کمک بزرگی به اقتصاد، صنایع و مشاغل کوچک باشه که در نهایت باعث شکل گیری صنایع بزرگ و درآمدزا میشه. احترام، احترام میاره.

نوشتن من اینجا شاید برای اون مسئله تفاوتی ایجاد نکنه، اما اگر رسانه های ما (مثل همین وبلاگ به عنوان یک رسانه خیلی کوچک) پیگیر فعالیت ها و رفتارهای شرکتها، موسسات و ادارات باشن و اونها رو پوشش بدن (مثل چیزی که به نحو احسن توی اروپا و امریکا هست) خیلی کمتر شاهد پایمال شدن حقوقمون خواهیم بود.

پانوشت: بزودی میگم «—» چیه جریانش. 🙂

پانوشت دو: ببخشید طولانی شد؛ دلم پر بود.

لینک مطلب در گوگل+

ایرانه دیگه!

منتشرشده: 2012.02.19 در نقد, کتاب

بار‌ها و بار‌ها حتما این عبارت کوتاه و محبوب (!) رو از دیگران شنیدیم؛ توی مترو، اتوبوس، تاکسی از استاد دانشگاه تا آدم‌هایی که کمتر به فکر تفحص توی اوضاع اطرافشون می‌افتن. هرکس به نوعی یک چیزی رو به «ایران» و «ایرانی» ربط می‌ده. از گرونی گوشت و نون تا مسایل اجتماعی، کلاهبرداری‌ها، دزدی‌ها، ترافیک (!)، شلوغی و غیره! جالبی مسئله اینجاس که خودمون رو از بقیه جدا می‌دونیم. یعنی اصلا انگار ما جزو جامعه ایرانی نیستیم و این بقیه هستن که مقصر ان.

درد بزرگ و مشکل عزیمی ه که با یک پست و یک جمله و چند نقل قول رفع نمی‌شه. بقول دکتر ندوشن:

اگر با موعظه و نصیحت انسان اصلاح پذیر می‌شد،‌‌ همان چند پیامبر اول بس می‌بودند، دیگر لازم نبود که صدو بیست چهار هزار نفر بیایند، و بعضی از آن‌ها جان خود را بر سر تعالیم خود بنهند. دیگر نیازی به نوشته شدن آنهمه کتاب اخلاق پیدا نمی‌شد، که‌‌ همان کتاب اول، آویزه گوش‌ها می‌گشت.

 با انقلاب صنعتی در جهان و پخش نظریه‌های سوسیالیستی، مبنی بر حقانیت طبقه زحمتکش و نیز گسترش شبکه ارتباط جمعی و افزایش سرعت در آمد و شد و ارتباطات، این باور که «حق به حقدار نمی‌رسد»، به سراسر دنیا رسید!

خیلی کم پیش می‌اد که ما سعی کنیم اصلاحات رو از خودمون شروع کنیم. هرچیزی رو که برای خودمون بد می‌دونیم، برای دیگران هم بد بدونیم. حقوق همدیگر رو رعایت کنیم. این مایی که انتظار داره حقوقش رعایت بشه، ‌ آیا خودش حقوق دیگران رو رعایت می‌کنه. من در مورد مسائل پیچیده اجتماعی صحبت نمی‌کنم! راه تا اونجا خیلی زیاده! همین مسائل کوچیک زندگی روزمره: حق تقدم‌ها در سوار و پیاده شدن از مترو و رعایت حقوق دیگران، حق تقدم در رانندگی برای عابران و ماشین‌های دیگه، رعایت نوبت‌ها در جاهای مختلف و…. این‌ها رو همه ما بار‌ها و بار‌ها شنیدیم اما متأسفانه اصلا اهمیت نمی‌دیم و به سادگی ازش رد می‌شیم!

در چنین شهری ناهمواری زندگی اجتماعی موجب نوعی بد خلقی می‌شود که می‌توان نامش را «بیماری بیزاری از همنوع» گذاشت!
هر کسی چنین می‌پندارد که همشهریش زندگی را بر او تنگ کرده است. اختلاف هائی که در مراکز شلوغ پیش می‌آید، یکی از نمونه‌های آن است. و نمودار برجسته‌اش در رانندگی است! وقتی بی‌نظمی حاکم بود، مسابقه‌ای بر سر «زرنگی» در می‌گیرد، که هر کسی فکر می‌کند که اگر به نوعی «بی‌قانونی یا خَرق عادت» دست نزند، کلاهش پس معرکه خواهد بود، و اگر حالت تعدی کننده و متجری به خود نگیرد، به او ظلم خواهد شد و حقش را خواهند خورد! استدلالش هم این است: «وقتی که دیگران می‌کنند، چرا من نکنم؟»!
و سرانجام به این نتیجه می‌رسند که: «بی‌قانونی و بی‌قاعده گی را باید یک قانون و قاعده حساب کرد»! در چنین وضعی البته نخاله‌ها، بزن بهادر‌ها، بی‌کله‌ها راه به جلو می‌گشایند و نجیب‌تر‌ها به عقب رانده می‌شوند. و باید بطور مدام باج ادب و نجابت خود را بپردازند. آموزش زندگی اجتماعی، تنها زمانی به نتیجه مطلوب می‌رسد که زیان‌ها در «بی‌فرهنگی» شناخته شود.

آقای محمد اسلامی ندوشن توی کتاب «سخن‌ها را بشنویم» به همین نکات و بسط جمله آخر پرداخته و خواسته بگه: مردم باید متوجه این نکته بشن که رعایت نکردن حقوق یک فرد در جامعه، در ‌‌نهایت به ضرر خود شما تموم می‌شه؛ چراکه افراد یک جامعه در یک شبکه بهم پیوسته زندگی می‌کنن که روابطشون بصورت بسیار پیچیده‌ای بهم مربوط می‌شه.

اخلاق اجتماعی ارتباط چندانی به باسوادی یا بی‌سوادی ندارد. سواد زمانی کارساز است که تبدیل به فرهنگ شده باشد، یعنی به درجه اخلاقی و وسعت نظر و تساهل فرد بیفزاید، وگرنه می‌تواند حتی در جهت عکس مشوق تعرض گردد! زیرا صاحب سواد که از غرور خودبینی پر شده است، نوعی اولویت برای خویش قائل می‌شود، و پیشی گرفتن بر دیگران را حق طبیعی خود می‌بیند. سواد مواد خامی است که تنها با پختگی فرهنگی که‌‌ همان لطافت انسانی باشد، در خدمت اجتماع قرار می‌گیرد.

پیشنهاد می کنم این کتاب رو کسانی که به موضوع علاقمند هستند بخونن. من فکر می کنم یکی از عللی که ما به کندی از لحاظ فرهنگی پیشرفت می کنیم، کمبود مطالعه کتاب های خوبه.

 

از همان فردای قیام بهمن و حتی در طول آنچه كه به قیام فراروئید، به وضوح روشن بود كه اختاپوس استبداد، منتها به شكل و شمایلی دیگر، در میان مخالفان استبداد ملوكانه حی وحاضراست.

گاها اجبارهای دانشگاه برای گذروندن یک سری واحدهای عمومی یه چیزایی هم به آدم یاد میده. مخصوصا که به عنوان یک دانشجو و در سطح سنی یک دانشجو بخواد این فراگیری انجام بشه. داشتم برای آخرین امتحانم که تنها درس عمومی‌م یعنی «تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران و اسلام» بود آماده می شدم و کتاب «فرهنگ و تمدن اسلامی – نوشته علی اکبر ولایتی» رو می خوندم که به یک بخش جالب رسیدم – پیامدهای استبداد – . توی این بخش از یک کتاب دیگه استفاده شده بود به نام «موانع تاریخی توسعه نیافتگی در ایران». مطلب رو در وب جستجو کردم و به این کتاب رو به رو رسیدم. متوجه نشدم این کتاب از کتاب قبلی برداشت آزاد کرده یا برعکس اما در کل بسیار جالب بود برام مطالب کتاب «پیش‌درآمدی بر استبدادسالاری در ایران». بخشی شو برای شما اینجا میگذارم. البته متن از یک سایت فیل.تر شده بدست اومده که متأسفانه نمی تونم به اونجا لینک بدم.

در جامعه‌ای استبداد زده، مخروط استبداد شکل می‌گیرد. حق و حقوق نامحدود هر عنصر و یا عناصر یک رده نسبت به ردة پائین‌تر، بدیل خود را در بی‌حقوقی مطلق آن عنصر یا عناصر در پیوند با ردة بالا‌تر می‌یابد. و همین وجه این جامعه است که یکی از عمده‌ترین عوامل سخت جانی آن است. یعنی، تلفیقی از بی‌حقوقی و قدر قدرتی هم زمان، ذهنیت آدمیان را به تباهی می‌کشاند و تحمل این وضعیت ناهنجار را امکان پذیر می‌سازد. به اشاره‌ای خواهم گفت که در چنین جامعه‌ای کوچک‌ترین عضو جامعه، فرد نیست. چون فردیت یافتن فرد، ضروری می‌سازد که آن فرد از حق و حقوقی تزلزل ناپذیر برخوردار باشد و در این چنین جامعه‌ای برای اکثریت جمیعت چنین حق و حقوقی وجود ندارد و مادام که این چنین جامعه‌ای از اساس دگرگون نشود، چنین پیش گزاره‌ای نیز عینیت پیدا نمی‌کند. آنچه که در ‌‌نهایت تجلی می‌یابد، بی‌حقوقی مطلق است نه قدرقدرتی اکثریت و به همین سبب نیز، فردیتی در اینجامعه‌ای شکل نمی‌گیرد. دلیل اصلی اینکه حتی بخش هائی از رفتار‌های صددرصد شخصی دراین چنین جوامعی اجتماعی می‌شوند، نیز همین است. همین جا بگویم که ترفند‌های مستبدین را برای توجیه این وضع، جدی نمی‌گیریم. هم رضا شاه، برای نمونه، برای متحدالشکل کردن لباس در ایران «دلایل اقتصادی» عرضه می‌کرد و هم مرحوم مائو تسه تونگ در چین کمونیست، ولی واقعیت این بودکه در هردو مورد شیوه لباس پوشیدن به گسترده‌ترین حالت اجتماعی و ملی شده بود.

همین که از فرد فرا‌تر برویم و به خانواده برسیم، روشن می‌شود که در اکثرموارد، خانواده‌ها، به واقع نمونه‌ای مینیاتوری از ساختار سیاسی حاکم بر جامعه‌اند. یعنی، در اغلب خانواده‌ها دیکتاتور مطلق، پدر خانواده است که احتمالا چون نبض اقتصادی خانواده به ساز او می‌زند، پس قانون گذار خانواده نیز کسی جز او نیست. در اغلب موارد، محدوده حکومت پدر از خانوادة خودش آن سو‌تر نمی‌رود. در شماری از خانواده‌ها، دیکتاتوری با پنبه سر بریدن مادر را هم داریم که به دلیل نادر بودن، از آن می‌گذرم. همین پدر قدرقدرت، وقتی پا از چارچوب خانه بیرون می‌گذارد، پشم و پیله دیکتاتوری و قدرقدرتی‌اش می‌ریزد. در موارد بسیار، بدیل قدرقدرتی در خانه، بزدلی در بیرون از خانه می‌شود. در محدودة خانواده وقتی به بچه‌ها می‌رسیم، فرزندان از‌‌ همان آغاز با این «فرهنگ» بار می‌آیند که به اصطلاح خط چه کسی را باید بخوانند. کم نیستند پدر ومادرهائی که به مطلق بودن دیکتاتوری پدر مباهات نیز می‌کنند. «اگر فلان کار را بکنم، دختر یا پسرم، شلوارش را زرد می‌کند» و یا «وقتی که پدر درخانه باشد، مشکلی نداریم، چون از بچه‌ها صدائی در نمی‌آید….» همگان از این دست حرف و سخن شنیده و احتمالا هر روزه می‌شنویم. بهر تقدیر، در یکی دوسال اول زندگی، به دلیل وجه دیگری از فرهنگ استبدادی حاکم بر جامعه، یعنی تخصیص تمام وکامل کار خانوادگی به زنان، مادر نقش برجسته تری پیدا می‌کند ولی کم کم ذهنیت متاثر کودک از فرهنگی که از بنیاد نابرابری طلب است، به سوی پدر متمایل می‌شود. مادرانی که آن‌ها نیز با همین فرهنگ بارآمده‌اند، در اغلب موارد، به تداوم همین فرهنگ کمک می‌کنند. کودک شیطان را با خشم پدر می‌ترسانند. «صبر کن، بابات بیاد….» و از این قبیل، و از‌‌ همان سنین پائین است که کودک نیز سر از رمز و راز «اتوریته» و «قدرت» در محدودة خانواده در می‌آورد. و اما، کودکی که در این فضائی بار می‌آید، بدیهی است که با ذهنیتی مستبد اندیش بار بیاید. دلیل من هم ساده است.

– پیش گزاره مستبد اندیش نبودن، باور داشتن و عمل کردن به برابری انسان هاست. وقتی از‌‌ همان اوایل زندگی کودک با این ذهنیت که زن و مرد برابر نیستند، بزرگ شود، این هم بدیهی است که در بلوغ با الفبای آزاد اندیشی بیگانه باشد.

– از‌‌ همان آغاز، کمتر نکته ایست که برای کودک توضیح داده شود. در اغلب موارد، پدر خانواده، که احتمالا در دو یا سه جا کار می‌کند، نه وقت دارد و نه حوصله و نه توان. و از آن گذشته،‌ای بسا، که اصولا چنین توضیحی را بی‌فایده نیز ببیند. مگر برای خود او، کسی چیزی را توضیح داده بود که او نیز یاد گرفته باشد؟ و این به واقع، یکی از چندین دور تسلسلی است که فرهنگ استبدادی بر جامعه تحمیل می‌کند تا تداوم خویش را تضمین کرده باشد.

ای کاش مشکلات به همین جا ختم می‌شد. حساب فرزند ارشد از دیگر فرزندان جداست. به راستی مهم نیست که خانواده شهریست یا روستائی، فقیر است یا غنی، باسواد است یا بی‌سواد، غنی و مال دار است یا فقیر و بی‌چیز. فرزند ارشد احساس «ولایت عهدی» دارد و دیگران نیز با گفتار وکردارشان آتش بیاران این معرکه دلگیر کننده‌اند. هیچکاره بودن فرزند ارشد در برابر دیکتاتور مطلق خانواده، یعنی پدر، با همه کاره بودن فرزند ارشد در برابر دیگر اعضای خانواده جبران می‌شود وبه تعادل می‌رسد. وقتی کودک از محیط اختناق آور خانه به محیطی به‌‌ همان اندازه خفه، مدرسه پرتاب می‌شود، در وهله اول با دیکتاتوری مبصر کلاس روبرو می‌شود و به گمان من، از همین جاست که اغتشاش در حوزة‌اندیشه تشدید می‌شود. فرزند ارشد پسر با مختصاتی که برشمردیم، نمی‌تواند این تناقضات را درذهن خویش حل کند. درکنار مبصر، بعید نیست که درکلاس قلدرهائی هم باشند که اگر چه ممکن است دردرس کودن باشند، که معمولا هستند ولی بر دیگران مزیت فیزیکی دارند و‌‌ همان مزیت فیزیکی را برای اعمال نظریات و انجام خواسته‌های خویش به کار می‌گیرند. معمولا این زورگوئی‌ها، رونویس کردن تکالیف و بعضا کمک به قلدرهادر امتحان است. در ساعات تفریح از مسخره کردن‌ها، دست انداختن‌ها و به قول معروف بند کردن‌ها نباید غفلت کرد. بعد می‌رسیم به معلم وناظم و مدیر که هر کدامشان اگرچه قپه‌ای ندارند ولی مانند تیمساران ارتش شاهنشاهی عمل می‌کنند. در اغلب موارد، اگر دست از پا خطا بکنی، تنبیه بدنی هم هست. اگر چه بعضی از پدرومادر‌ها ممکن است در برخورد به این ناهنجاری عکس العمل نشان بدهند که معمولا راه به جائی نمی‌برد ولی در بسیاری از موارد به مصداق معروف که «بچه عزیز است ولی ادب عزیز‌تر» و یا اینکه «این سختی‌ها لازم است برای اینکه آدم شود» قضایا ماست مالی می‌شود.

در فرهنگ واپس مانده‌ای مثل فرهنگ خودمان، اگر کودکی حاضر جواب باشد و به بزرگ‌تر از خودش جواب دندان شکن بدهد، معمولا بی‌ادب ارزیابی می‌شود ودائم با پدرومادر و عمو و دائی و خاله وعمه درگیری خواهد داشت. و یا مجسم کنید بزرگ سالی به کودکی بگوید، «احمق، نکن» و کودک پاسخ بدهد، «نمی‌کنم، ولی احمق خودتی». اگر خون بپا نشود، در ذهنیت همگان تردیدی باقی نمی‌ماند که این کودک چقدر بی‌ادب و بی‌نزاکت است و به بزرگ‌تر ازخودش «توهین» می‌کند. ناگفته روشن است که توهین بزرگ‌تر به کوچک‌تر در این میان نادیده گرفته می‌شود. گذشته از بی‌عدالتی مست‌تر در این چنین رفتاری، هیچ کس هم نگران تجاوز به ذهنیت کودک نیست که در ذهن او «بی‌ادب» و «بی‌نزاکت» دیگر معنای واقعی خود را نخواهد داشت و از طرف دیگر، «با ادب» و «با نزاکت» هم، یعنی توسری خور، پخمه و در‌‌نهایت پذیرندة نا‌برابری.

از دانشگاه و محیط کاری دیگر چیزی نمی‌گویم. با بیش و کم تفاوتی همین فرهنگ برآن‌ها حاکم است. در محیط دانشگاه به خصوص که فیس و افاده‌های استادان از فرنگ برگشته نیز کم نیست و زبان رایج نیز اغلب فارگلیسی و یا فارانسه است که نه فارسی‌دان، انگلیسی ندان آن را می‌فهمد و نه انگلیسی‌دان، فارسی ندان. وضعیت فارسی‌دان، فرانسه ندان و فرانسه‌دان، فارسی ندان از این بهتر نیست.

پس، از‌‌ همان آغاز آنچه تبلیغ می‌شود، نابرابری و پذیرش آن است. و قبولاندن نابرابری، به درجات گوناگون به اعمال خشونت نیازمند است. و یکی از چندین پی آمد این فرهنگ بختک گونه، اینکه نه فقط خشونت مداری که ترس وواهمه در همة لایه‌های این مخروط نهادی می‌شود و تداوم ترس که جزء جدائی ناپذیر چنین فرهنگی است، لازم می‌سازد که قهر سازمان یافته و غیر منظم جزء‌نظام بشود. در اینجا منظورم از نظام، فقط نظام سیاسی حکومت گر نیست. بی‌تعارف، هر آن کس که در این چنین فرهنگی بار می‌آید، به درجات گوناگون شیفته خشونت می‌شود. و اما تجلی این خشونت همیشه به یک صورت نیست. در جائی خشونت در کردار است و در جای دیگر به صورت خشونت در گفتار نمایان می‌شود. خشونت پذیری هراس انگیزی که در همة دوران‌ها درتاریخ ما وجود داشته، قبل از هرچیز و بیش ازهر چیز ترجمان عدم امنیت مزمن مست‌تر در بافت جامعه ما ست. به اشاره‌ای بگذرم که در قرن گذشته مثلا حکومت و حکام مردم را دم توپ می‌گذاشتند، ولی از آن سو، من خود عکس هائی را دیده‌ام حدودا متعلق به صد سال پیش که زن ومرد، پیر و جوان و کودک که از پشت بام‌ها و از هر سوراخی که بشود نظاره گر این وحشی‌گری می‌شدند. چرا جای دور می‌رویم مگر در قرن بیستم چوب زدن‌ها، سنگسار کردن‌ها و اعدام‌های درمعابر عمومی بی‌تماشاچی بوده است؟ بهتر این است که خود را بیش از این فریب ندهیم که لابد مامور بودند ومعذور و یا مجبور بودند و معذور. فرهنگی خشن و خشونت سالار، پذیرای خشونت است، حتی اگر در کره مریخ باشد. ایران که دیگر جای خود دارد.

احساس ناامنی دائمی به ترس دامن می‌زند و ترس، خشونت می‌آفریند وخشونت، ناامنی می‌زاید. تعجبی ندارد که آدمی که با چنین ترس و واهمه همه جانبه‌ای قرار است مادام العمر دست و پنجه نرم کند، بالمآل آدم خشنی می‌شود. خشونت پذیری هم در همین راستاست که معنی و مفهوم پیدا می‌کند. فرهنگی خشن و خشونت مدار، برای تداوم خویش انسان هائی خشونت پذیر می‌خواهد.

ویرایش: ویراستار آنلاین متون فارسی، ویراسباز

روزهای ما

منتشرشده: 2012.01.25 در روزنوشت

روزهای ما آدما گاهی خوبن گاهی بد. گاهی فکر می کنیم: وااااای امروز چه روز خوبی بود، خدایا متشکرم! و گاهی هم میگیم: ای خدا چرا امروز اینجوریه؟ چرا هرچی بدشانسی ه باید امروز سر من بیاد؟ خود منم گاهی اوقات اینجوری ام. گاهی یادم میره این خود ما هستیم که روز خودمونو می سازیم. این خود ما هستیم که آینده خودمونو می سازیم. این خود ما هستیم که با تصمیم هامون، با جهت دهی هامون و با ناخداگریمون می تونیم آینده مونو رقم بزنیم. کاملا به این اعتقاد دارم که باید تا اونجا که میشه تلاش کرد و نتیجه رو به خدا واگذار کرد. البته نباید فقط مواقع مثبت به این مسئله اعتقاد داشته باشیم؛ باید اینقدر ایمان داشته باشیم که اگر نتیجه هم به دلخواهمون نبود، باز هم پذیرای اون نتیجه باشیم؛ چرا که می دونیم هرکاری از دستمون برمیومده انجام دادیم.

البته من از این آدم هایی نیستم که به جبر اعتقاد داشته باشم. اینکه هر نتیجه ای حاصل شد کاملا بپذیریم و بر تغییر دادنش اقدام نکنیم. اینکه برای هدفمون و برای چیزی که واقعا می خوایم تلاش نکنیم. خود من اعتفادم بر اینه که آدم باید تا اونجا که میشه، برای چیزی که فکر می کنه درسته و بهش ایمان داره، نهایت تلاش خودشو بکنه. اما اینقدر ایمان داشته باشه و اینقدر معتقد باشه که دیدگاه پروردگار خودشو در آخر با جان و دل بپذیره. واقعا وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم هیچکدام از اتفاقاتی که افتاده، اگر از بالا بهش نگاه کنی، به ضرر من نبوده. در واقع معادلات زندگی اینقدر پیچیده است که واقعا هیچ وجودی به غیر از خدا نمی تونه مجهولات اون رو طوری درست و مرتب کنار هم بچینه که این مجهولات به تمام معادلات جواب بدن و همه چیز به درستی پیش بره.

روزها، روزهای ماست؛ فقط کافیست خودمان اونها رو بسازیم. 🙂