جهش از ناوبری

آقا اون موقع ها که ما حرفه و فن داشتیم خیلی حال می کردیم! می بردنمون کارگاه، یه روز کارگاه چوب، یه روز آهن، یه روز کار با برق، یه روز لحیم کاری، یه روز کار با دریل و یه روزم درس! خلاصه اینکه خدا حفظش کنه معلممونو (آقای آجرلو) یه چیز یادمون می داد؛ اما حالا چی؟ این لوس کبیر – داداش ما – خیره سرش دوم راهنمایی ه! خجالت نمی کشه من باید کاردستی هاشو درست کنم! اون موقع ها ما اصلا رومون نمی شد به بابامون بگیم بابا بیا برا من کاردستی درست کن، البته بنده خدا کمک می کرد ولی کلا خود ما همه فن حریف بودیم. می اومدید اتاق من یا داشتم با ه/ح ـویه (وسیله لحیم کاری رو میگم) پلاستیک سوراخ می کردم :D (ای بی فرهنگ!) که ماشین جوراب شوری (!) درست کنم یا داشتم برای طرح چوب جلسه بعد نقشه می کشیدم یا داشتم از این کارهای برقی (نترسید زیره بیست ولت را دست ما بود! :D ;) ) می کردم! پریروز گیییییییییر داد که آقا من کاردستی می خوام اگر فردا نبرم خشتکم رویه سرمه (بعدا کاشف به عمل اومد پس فرداش حرفه داشته نه فرداش) ما هم که دیدیم بابایی به من میگه من برا تو درست کردم حالا نوبت توه؛ ما هم هرچی فکر کردیم کمک شایانی یادمون نیومد ولی پذیرفتیم! حالا مگه وسیله گیر میاد؛ باید بری صندوق عقب ماشین بیاری! ما هم که تمبل :D گفتیم درک با قیچی سیم لخت می کنیم! آقا دو برابر که زمان برد هیچ، پدر انگشتان مان در آمد هم هیچ، گریه مان هم درآمد و در درون به غلط کردن افتادیم.

خلاصه یه مدار موازی با دو تا لامپ و یه کلید و یه جای باطری ساختیم و تحویل آقا دادیم با چهار عدد باطری قلمی پاناسونیک نو که صبح هر چهارتاش را خالی فرموده بودند و مجبور شدیم از کنترل تلویزیون و … قرض گرفته و به لوس کبیرمان تحویل دهیم. من موندم اگر این امیرکبیر می شد چیکار می کرد! حالا یه عکس از یکی از کاردستی هام می ذارم ببینید رفیقتون چه مغز فعالی داشته در جوانی اش :دی

یه نوع ژنراتور - سال دوم راهنمایی

بگذریم. امروز امتحان گزینه2 را دادیم، بسیار مسرت بخش بود و خلاصه کیف کردیم که عربی را هم بالا زدیم! تازه از شما چه پنهون برای اولین بار در تاریخ آزمون های آزمایشی ام نیم ساعت هم زودتر از جایم پاشودم برگه ام را تحویل دادم که جای بسی شگفتی برای دوستان بود چراکه فکر کردند خراب کردم و از عصبانیت زود برگمو دادم که بعدش فهمیدن نه از اونور پشت بوم افتادم! ;)

بعد از سه هفته (بجز جمعه هفته پیش که بازم برای امتحان سنجش رفتم بیرون) خواستیم مجردی بریم بیرون که آرمین خان مثل همیشه گفت بنده ناخن هامو لاک زدم نمی تونم بیام! :دی. گفتم به درک! از شوخی گذشته پسره خوبیه. شاید بشه گفت قدیمی ترین دوست دبیرستانی منه که هنوزم باهاش ارتباط دارم. خیلی با معرفت و خاکیه. عشقش جومونگ و ورزشهای رزمیه (پاش بیفته از زیر لباسش نانچیکوشم در میاره!) و ماشین های سنگین! من نمی دونم مردم میرن مشخصات BMW و بنز و فراری حفظ می کنن ایشون میره مشخصات ماشین سنگین می حفظه! در مواردی که اطلاعات داره ها عمرن حرف احدی رو قبول نمی کنه و اینقدر بحث می کنه که بگی زهر حلاحل خوردم! البته من با این تیکه اش کنار اومدم و قبل از شروع بحث می گم: باشه! و از بحث کردن باهاش فرار می کنم!

خب اینم آخرین پاراگراف؛ من تقریبا هر روز در فواصل کوتاه (در مجموع میشه نیم ساعت) میام نت که خب تویه اونموقع ها نمی شه پست های طولانی نوشت. بخاطر همین ایده مینی نوشته وبلاگ دست نوشته رو قاپیدیم و ما هم مینی پدرام زدیم که اگر اومدیم نت بتونیم در یکی دو خط چیزی که می  خوایم رو بنویسیم. option اجازه نوشتن برای کاربران وردپرس رو هم فعال کردم که دوستان وردپرسی هم اگر افتخار دادن، بنویسن. اسم بلاگ مینی‌پدی است که خود پدرام رو هم به پدی خلاصه کردیم که خلاصه خیلی مینی بشه. اگر به اون بلاگ هم افتخار بدید و فیدشو مشترک شید، ممنون می شم. سرتونو درد آوردم، فعلا بای!

پ.ن. : بالاخره مامانم یه پست پابلیش کرد! پیشنهاد می کنم بخونیدش. کلا قریحه نویسندگیش بالاس ولی الان هنوز با بلاگستان خیلی آشنا نیست؛ شما به قریحه خودتون ببخشین :دی! لینک خود بلاگ - لینک فید بلاگ

[دیدگاهها و امتیازها فعلا به دلایل شخصی بسته است]

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.